یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

درباره بلاگ

به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم !
بخاطر تمام روزهایی که :
گرفت
شکست
تنگ شد ،
و کاری از دست من بر نمی‌آمد ...!

👤 من و ببخش من

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۹

خانه داری شغل فراموش شده

قدیم ها میگفتن مادر و ببین دختر و بگیر!

مادربزرگم میگفت زیر فرش و همیشه جارو بکشید یه وقت خواستگار میاد زیر فرش و نگاه میکنه میگه چقدر شلخته ان 

یا همیشه تاکید داشت که خونت و تمیز کن مهمون خبر نکنه خودت و تمیز کن مرگ خبر نمیکنه

تا ماهارو گیر میاورد زیر گوشمون میخوند که خونه داری یاد بگیرید خونه پدرتون غذا بپزید بسوزونید خونه شوهر آبروتون نره!!!

حرف های مادر بزرگ گوشواره ای شد آویزه بر گوش ما ...خدا بیامرزتش 

مادرهای الان شاید خیلی تو گوش دخترها این حرف هارو نخونن!

میگن درس بخون برو ارشد بگیر رفتی خونه شوهر هم کاری نکن!بگو خونه بابام فقط درس خوندم چیزی بلد نیستم کلاس داره!اوایل ازدواج وااااقعا این ها رو به من میگفتن اطرافیانم

میگفتن قناعت نکنی ها شوهرت پررو میشه 

زیاد کار نکن،میگن حمالی!

خونه مادرشوهرت رفتی دست به چیزی نزن وظیفت میشه

تو خونه تکونی حتما کارگر بیار از اول مسولیت قبول نکن!!!

گوشواره ای که مادر بزرگ آویزه گوشم کرده بود و بیشتر دوست داشتم

بخاطر عشق به مامانم دلم میخواد مثل مامانم باشم تا زن های دور و برم

هر روز ساعت ها تو اینستاگرام پست های این و اون و لایک میکنیم و به به و چهچه میکنیم براشون خونه زندگی خودمون ریخت و پاشه!

مرتب بودنِ خونه تو روحیه خودمون هم اثر داره قطعا

خونه داری یکی از مشاغل سخته اما از کارکردن تو شرکت و معدن و سر و کله زدن با مشتری سخت تر نیست

لذتش وقتیه که لبخند رضایت همسرت و میبینی:)

اینکه میدونی تو بهشت خدا برات شهر میسازه یا ثواب مجاهد در راه خدا رو ثبت میکنن!

ما زنها فراموش کردیم شغل مادرانمون و 

یاد گرفتیم برابری حقوق زن و مرد و

فکر میکنیم باید مثل مردها بیرون خونه کار کنیم و دستمون و جلوی مرد دراز نکنیم

رو پای خودمون وایسیم

از بیرون غذا بگیریم و غذاهای فست فودی بخوریم و ادعای باکلاس بودنمون بشه

همینه که زندگی ها دیگه زندگی نیست

عطر و بوی قرمه سبزی تو خونه نمیپیچه

خونه ها بوی خونه نمیده دیگه!

بوی عشق نیست

باید برگردیم به اصل خودمونیم...

با افتخار میگم من یک خانه دارم:)


۲۳ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۷

تنها تو میمونی برام

تو این شرایط و اوضاع که تحملش برای هیچ زنی راحت نیست

(بعضی هاتون پستی که گذاشتم و خوندید و در جریانید...) فقط و فقط خدا بود که به دادم رسید

سکوت کردم و فقط رو به سمت خودش...میدونم میبینی 

 

وسط این مشکلات ندا پیام داد که آلاء بدبخت شدیم

نگرانش شدم...حرفی نمیزد از زیر زبونش کشیدم بیرون و گفت عروسمون نشسته زیرپای داداشم تو گوشش خونده و داداشم و از ما متنفر کرده و قرار شده از ایران هم برن برای همیشه،برن کانادا


شروع میکنه دعوا با خدا و این که خدا چرا انقدر ظلم میکنه 

چرا با زندگی ما اینطور میکنه!

داداش من مدیر شرکتِ بهترین موقعیت و داره پسر اول خانوادست مامانم وابستشِ ،یجوری عین پدر میمونه برامون..

باهاش همدردی کردم 

گفتم توکل کنید به خدا دعا کنید باهاش صحبت کنید

اسم خدارو که میاوردم قاطی میکرد...

تو چرا انقدر آرومی آلا چه راحت برخورد میکنی با قضایا 

انگار نمیدونی چه بدبختی ای نصیبمون شده اون یکی عروسمون یجور میسوزونتمون این اینطور

خدا چرا گذاشت اینا بیان تو خانوادمون!!!

یاد یه چیزی افتادم:نداااااا

— جانم

یادته وقتی میرفتید خواستگاری از مدرک دانشگاهی دختره گفتی از برو روش گفتی از شغلش گفتی؟

—آره،چه میدونستم انقدر انترِ آشغال!

ازت پرسیدم ندا ایماتش چطوره؟بهم خندیدی!گفتی چه توقعی داری آلاء تو این زمونه کی با ایمان کار داره

اگه یکم خدا ترس بود برادرت و از شما متنفر نمیکرد و اون همه دروغ نمیگفت !

—راست میگی،اما من این چیزا حالیم نیست خدا مقصره

ندا خدا راه و چاه و نشون داده ،خودمون مسولیم!برای انتخاب معیارشون فقط قیافه و پول بود،اون یکی داداشت که پررویی هم ملاکش بود ،یادمه دنبال یه دختره پررو بود!همون پررو پدرتون و دراورد!

—تو نفست از جای گرم بلند میشه خدا خدا میکنی،بذار مث ما تو بدبختی بیفتی از منم بدتر میشی!!!

ندا من الان وسط یه دعوای خانوادگی بزرگم!تنها کسی که تو این شرایط آرومم میکنه حتی آغوش مادرم نیست!اون خداست

سر شب بیدار میشم پای سجاده زار میزنم انگار خدا به فرشته هاش دستور میده غمام و بشورن و ببرن

—آلاء نمیفهممت!!چی میگی!!!!!تو واقعا با نماز آروم میشی؟!!!!!!

توضیحی نمیدم دیگه،انگار حرفام و نمیفهمه!!!!!

سر به سجده میذارم و خداروشکر میکنم....شکر که باهات آرومم!

قبلا ها وقتی خیلی ناراحت بودم نماز نمیخوندم!!!با خدا هم قهر بودم انگار

الان متوجهم که از خدا مهربون تر برام وجود نداره

زندگیم و سپردم دست خودش،خودمم دست خودشم

خدای وسط مشکلات خیلی قدرتمند تر و مهربون تره

تصمیم گرفتم تو اوج مشکلاتم حتی اینجا هم چیزی ننویسم

فقط حرفام و در گوش خدا بگم

عاشقشم دست خودم نیست

پ ن:دعاهای تک تکتون هم رسید اون آرامش از دعای شما بود.

برای هم دعا کنیم

برای تکتکتون خدارو میخوام

 


۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۸

بوی خوش آشنایی

سال94بود برنامه 

تو لاین یه گروه زده بودم با عنوان من حجاب را دوست دارم

اکثر دوستام و دعوت کرده بودم و هرکس دوستش و لینکمون پخش شد ،شدیم یه گروه تقریبا 300نفرِ

یه روز یکی اومد پی وی و احوال پرسی کرد و گفت میخواد باهام درد دل کنه

سراپاگوش بودم برای حرفاش...

هر روز ساعت ها برام حرف میزد و من هم در حد توان راهنمایی میکردمش،اسم پروفایلم بانو بود و از اون روز من و بانو صدا میزد

شمارم و گرفت بهم زنگ بزنه ،شاید خواست مطمئن شه که دخترم

زنگ زد اولین جملش قشنگ یادمه وااای چه صدای نازی!!!!تو حین صحبت مدام میگفت چقدر شما مهربونید!

متوجه شدم دوستی ندا ه و دخترِ تنهاییِ

از اون روز شد یکی از دوستام

شب ها ساعت ها باهم صحبت میکردیم ،تجریش مینشستن و خودش دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بود رشته حقوق پدرش هم قاضی بود

عوسش و برام فرستاد یه دختر شیطون،تو کافی شاپ در حال خوردن بستنی قیفی!

ازم نخواست عکس بفرستم منم نفرستادم!شاید اوایل خیلی اعتماد نداشتم

گذشت و گذشت شش ماه از دوستیم که رد شد خواستم عکسم و بفرستم دل دل میکردم که چرا اول این کار و نکردم!!!

گفتم اگه شبیه ذهنیتش نباشم چی!!!!!

مهم نبود دوستیمون انقدر قشنگ بود که چهره من و ذهنیتش خطشه وارد نکنه فرستادم...

رابطمون بیشتر شد ...

از جیک و پوک زندگی هم خبر داشتیم اوایل دوران نامزدی من بود دلم نمیخواست کسی از مشکلاتم خبردار بشه زهرا شد سنگ صبورم حرفام و فقط به اون میزدم

دختر عاقل و فهمیده ای بود

امسال که دوستیمون سه سال و پر کرد و وارد چهارسال شد خواستیم هم و ببینیم

باید من میرفتم پیش زهرا ،چون خانواده سخت گیری داشت 

قرارمون و ولنجک گذاشتیم،کهف الشهدا

خیلی دلم میخواست برم کهف اما قسمت نمیشد!!!!

لذت بخش ترین قسمت خرید یک هدیه بود

یه دفتر چرم که قبلا یکی برلی خودم و یکی برای زهرا گرفته بودم برای روزی که ببینمش روی دفتر حک شده عهد نامه با حسین ع

و یه بند چرم که میاد و در دفتر و میبنده بعدا عکسش و میذارم!

و یک تسبیح سنگ ام البنین که از مشهد براش گرفتم تاریخ و ساعت قرار مشخص شد ساعت ۱۰صبح

۶صبح از خونه در اومدم،دلم نمیخواد حتی یک دقیقه هم دیر برسم سر قرار برای همین همیشه ساعت و طوری تنظیم میکنم که با در نظر گرفتن ترافیک هم یک ربع زودتر برسم

اولین دیدار همیشه مهمِ سعی کردم آراسته باشم

خلاصه که راهی شدم و ساعت ۹و نیم رسیدم سر قرار زنگ زدم گفتم کجایی؟؟؟

من هنوز تجریشم!!!!

زهرااااااااااااا

گفت الان میام یه دربست میگیرم میام

گذاشتم رو حساب اینکه از خونه در نمیاد و سخت گیری های مامانش...

گفتم پس من میرم داخل کوه تو هم بیا اونجا ،اونجا آنتن نمیده

تا برم بالای کوه نیم ساعت طول کشید و ساعت ده رسیدم

پنج تا دختر وارد شدن با دقت به صورت تک تکشون نگاه میکردم از زهرا هم چندتا عکس تو ذهنم بود!

هیچکدوم زهرا نبودن دوباره منتظر نشستم یه دختر وارد شد چون داخل کوه بودم نور میزد و وقتی وارد میشد چهرش مشخص نبود اما گفتم حتنا زهراست بلند شدم و رفتم سمتش....

انگار که خیلی وقته هم و بشناسیم همدیگه رو بغل کردیم و محکم هم و گرفتیم بهم نگاه کردیم و دوباره هم و تو آغوش کشیدیم

من:واااای چقدر ناااازی توووو

از عکساش خیلی قشنگتر بود

چشمای خیلی نازی داشت تو عکس ها رنگ چشماش مشخص نمیشد

حرص خوردم که چرا یه پسر درست حسابی تو فامیل نداریم که برای همیشه داشته باشمش!

از کیفش یه پلاستیک درآورد و داد بهم بفرمایید برای شما

منم هدیم و بهش دادم 

من : وااایسبیح تربت😍😍😍😍😍

از کربلا گرفته بودم برات!

و یه ادکلن

زهرا:بو کن ببین خوشت میاد؟

عطر حرم بود اولش خیلی خوشم نیومد راستیتش!بوی تندی داشت

دستای هم و گرفتیم و از هرجایی حرف زدیم 

من ناهار درست کرده بودم،ناهار خوردیم و نناز خوندیم و با اون پنج تا دختری که بودن هم گپ زدیم و کلی خندیدیم

یه حدیث کسا دست جنعی هم خوندیم و ساعت۲ونیم بود که زهرا گفت منباید برم خونه

من هم همراهش اومدم و راهی خونه شدم ۶رسیدم خونه

وقتی اومدم خونه و کیفم و باز کردم یه بوی خوش به مشامم خورد 

عطری که بوی هیچکس و نمیداد 

بوی حرم و میداد نفس های عمیق کشیدم و ادکلن و بغل کردم 

بهترین هدیه ای بود که گرفتم 

خیلی روز خوبی بود ....

دلم براش تنگ شده😢


هیچوقت زهرا اینجارو نمیخونه....


۱۶ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۹

خاطرات آلاء نمیدونم قسمت چند

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلاء
۰۵ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۲۷

تجاوز

خواهرمینا یه اکیب سه نفره بودن

خواهرم و یکی از دوستاش منیره که اوضاع مالیشون خوب نبود وفرزند طلاق بود و همسرش هم بیکار بود و خودش کار میکرد و یک فرزند هم داشت و یکی از دوستانشون (سحر)که خیلی خیلی خانمِ هرچی که یه خانم محترم باید داشته باشه ایشون دارن

منیره برای خواهر من کار میکرد(خواهرم یه تولیدی کوچیک داشت)

خواهرم لباس هارو میذاره پیش سحر که منیره بره ازش بگیره

دخترِ سحر خونه بود و بهش میگه برو خونه از دخترم بگیر

منیره که میره جلوی در با آیفون در و باز میکنن میره داخل حیاط که لباس هارو تحویل بگیره شوهر سحر میاد تو حیاط از زندگی بدبختانه منیره که خبر داشت این و میکشونه تو حیاط و در و میبنده نمیگم چطور میکشه که روم نمیشه بگم‌:(

بهش میگه بیا بریم خونه با من بخواب!!!

منیره دست و پاش و گم میکنه سحر یه دختر کوچیک هم داشت میترسه جیغ بزنه بچه بیاد ببینه بترسه

میخواد فرار کنه این اقا یک قسمت از بدنش که باز شرمم میاد بگم و میگیره و میگه یا میای بریم خونه یا یه بلا سرت میارم

اگر به زننم چیزی بگی من میدونم و تو

آبروت و میبرم:(

این میاد به خواهر من میگه طفلی پدر و مادرش که از هم جدا شن برادرهم نداره همسرش هم که اول گفتم چجور مردیِ:(

خلاصه تصمیم میگیرن سحر و با خبر کنن

سحر وقتی فهمید خواست طلاق بگیره ولی اطرافیانش نذاشتن:(

ولی کابوس منیره شده بود همسر سحر:(

امروز خووهرم داشت برای من تعریف میکرد اینهارو

و من از شدت سر درد اومدم اینجا بنویسم تا کمی خالی بشم

ای کاش این اعتماد و به همسراتون بدید که اگر کسی تهدیدشون کرد بتونن بهتون اعتماد کنن و بگن

ای کاش منیره همسر فهمیده ای داشت و باهاش در میون میذاشت موضوع رو،به خواهرم گفته بود هر لحظه جلوی چشممِ شوهر سحر

تو خیابون که راه میرم منتظرم بیاد و خفتم کنه و یه بلایی سرم بیاره:(

نگرانم برای منیره های سرزمینم

اینجا همیشه از بدی های همسرِ بینوای خودم نوشتم:'(

از روز اول بهم گفت هر اتفاقی برات افتاد به خودم بگو و من قضاوتت نمیکنم حمایتت میکنم.اگر تو خیابون کسی بهم تیکه بندازه یا کسی بهم پیام بده و مزاحمم بشه بهش خبر میدم

اون یارو که تو بیان بهم پیام میداد و برام داستان درست کرده بود هم در جریان بود

این اعتماد از اول زندگی بینمون بوده الحمدالله.

حتی بهم گفت خدایی نکرده حتی اگر تجاوزی هم بهت شد به خودم بگو من به پاکی تو ایمان دارم 

این حرف هارو واقعا از صمیم قلب بگید به شریک زندگیتون به دخترتون به خواهرتون بذارزد خیالشون راحت بشه 

تو مجردیم وقتی کسی مزاحمم میشد چهارستون بدنم میلرزید

اگه بابام یا برادرام بفهمن گردن من و میزنن!

مطمئنم اگه اون موقع تعرضی بهم میشد جرات نمیکردم به کسی بگم!تو خودم هر شب هزار بار میمردم

۰۱ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۵

علی فوت کرد

سرم تو گوشی بود  وبلاگ فانوس جزیره داشتم نظر میدادم که فرهنگ یعنی چی

که صدای شیون اومد 

شیون یه مادری که فرزند از دست داده

چادر سر کردم و دوییدم تو کوچه سر و صدا بود 

پسرهمسایه سه روزی بود ناپدید بود و دنبالش بودن برادر بزرگش که استاد دانشگاست تماس گرفت و گفت علی تو پزشک قانونیِ

دنیا رو سرم خراب شد یک لحظه

علی هم سن و سال من بود حدود۲۵سال سن داشت

فوق العاده پسر باهوشی بود 

معدل دیپلمش ۲۰بود و تو پیش دانشگاهی وقتی معلم میپرسه میخوای چه کاره بشی میگه میخوام متخصص قلب بشم

چشمای ضعیفی داشت و لکنت زبون

هم کلاسی هاش مسخرش میکنن و میگن علی میخواد قلب و عمل کنه کلیه طرف و در میاره

وقتی تحقیر میشه میاد خونه و دیگه مدرسه نمیره

میشه یه پسر گوشه نشین و افسرده

هر رزو حالش بدتر میشه

خانوادش هم دربند نیستن و ول میکتنش به امان خودش...

یکسالی بود اصرار میکرده براش دختری و به همسری بگیرن که قبول نمیکردن بخاطر مشکل روحیش

همسایه ها که جلوی در ایستاده بودن گفتن خداروشکر راحت شد

اشاره به مادر علی ،خاک تو سرت حالا راحت شدی

براش رن میگرفتی نمیمرد

من که شوکه بودم و زندگی نامه علی اومد جلوی چشمم با ناراحتی گفتن قضاوت نکنید خدارو خوش نمیاد خدا خودتون و امتحان میکنه ها

یکی گفت نعععععع منظورم این نیست

من اومدم خونه و در و بستم 

الان دارم مینویسم

فرهنگ یعنی یال بگیریم مسخره نکنیم همدیگه رو بخاطر نقص ظاهری که دست خودمون نیست

یعنی هوای هم و داشته باشیم

از مرگ یه جوون خوشحال نشیم

قضاوت نکنیم هیچ پدر و مادری و

فاتحه ای بخونید برای ارامش روح علی

۳۰ تیر ۹۷ ، ۲۲:۲۵

خرازی

امروز رفتم پاساژ دکمه بگیرم برای مانتوی جدیدم

وارد یه مغازه ای شدم که تازه باز شده بود و تا بحال نرفته بودم 

وقتی وارد شدم صدای قرآن آرومم کرد و باعث شد بمونم داخل مغازه آیات انگار برام آشنا بود و ادامش و میتونستم زمزمه کنم

خیلی برام جالب بود و آقای فروشنده خییییلییییی محترمانه برخورد کردن عین بعضی ها انگار که اصلا آدم حسابت نمیکنن کف پاش و نگاه نمیکرد

عین هیزها هم زل نمیزد تو چشم آدم،از هر دو دسته متنفرم!نه از ادمی که این کارو میکنه از این رفتارش متنفرم

خیلی محترمانه نگاهش و دزدید و راهنماییم کرد قران رو هم قطع نکرد ...

انقدر این روزا فضای جامعه دین ستیز و دین گریز شده آدم یک صحنه میبینه انقدر متعجب میشه!!!!


۳۰ تیر ۹۷ ، ۰۱:۱۷

حفظ

امشب برای همیشه حفظ قران و کنار گذاشتم و دیگه نمیخوام سمتش برم

تشنه نیستم هنوز

خاک تو سر بی لیاقتم کنم

شرایطم اصلا جور نیست همش عذاب وجدان دارم که حفظم و انجام ندادم

مرور نکردم،،،عذاب وجدانش باهامِ

از وقتی پا تو این مسیر گذاشتم حضورِ شیطان و هر لحظه پیش خودم حس میکنم

چرا شیطان انقدر نزدیک میشه تا یه قدم میخوای برداری؟!

خداجان تو یکم نزدیک شو:'(

خسته شدم دیگه

یک عمر دارم بیراهه میرم 

بعدا نوشت:لعنت بر شیطان

ان شاالله اول میرم کلاس های مدرسه قران با استاد چیتچیان

بهم برنامه بدن برای ادم شدن شاید چندسال دیگه اگه ادم شدم برم سمت حفظ

اول رو خودم کار میکنم خوب بشم بعد قران برام سهل بشه حفظ کردنش

الهی به امید تو

۲۷ تیر ۹۷ ، ۱۹:۵۵

کلاس روبان دوزی

این کاری که میبینید کار دست خودمِ از بچه های جهادی یاد گرفتم

هنر روح آدم و زنده میکنه

از اونجایی که دوست دارم همه چی و یاد بگیرم باید بگم این کار اولین و اخرین کارم بود:)

روی روسریم دوختمش هربار سرم میکنم ذوق مرگ میشم*-*

شمام اگه خوشتون اومد تو شهرتون بگردید کلاس روبان دوزی بیابید یا کسی که بلده یه گل ازش یادبگیرید

یا تو اینستا و گوگل سرچ کنید آموزش روبان دوزی یه کار برا خودتون بزنید   لذتش و ببرید

پ ن:متن به کل عوض شده:)


۲۷ تیر ۹۷ ، ۰۹:۲۷

باز هم قضا شد

بازهم نماز صبحم قضا شد

فکر میکردم لز زیارت برگردم آدم بشم

شاید بخاطر خستگی و دیر خوابیدن باشه:(

برای خودم روزی پنج نوبت نماز قضا تجویز کردم،اگر یکسال رعایت کنم پنج سال نمازقضام و خوندم و کمی سبک شدم 

از بچگی نماز صبح نخوندم!حس میکردم خدا چون بخشندست و منم چون خوابم پس حتمن میبخشه

تمام نگارینیم از قیامتِ که اهل بیت گفتن شفاعت ما به کسی که نماز و سبک بشماره نمیرسه

۱۵سالِ سبک شمردم

از این به بعد نمیخوام این کار و کنم

بقول حضرت سعدیپریشان ترازخود ندیدم کسی را


پ ن:تک تکتون و به اسم دعا کردم با اسم های مستعارتون خدام خندش گرفته باور کن

مثلا میگفتم خدایا هوای دختری از نسل حوا رو داشته باش و یا اردیبهشت جان حاجتش و برآورده کن،آسوکای عزیزم  توسکا بانو آقای سر به هوا زیتون  ح سپهر و همه و همه

فرشته ها میگن خدایا اینا کین؟خدا میگه میشناسم از بچه های بیانن:))

۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۳:۵۰

لذت وصال

درد فراق و از وصال بیشتر دوست داشتم

اما حرم و زیارت از اونهاییِ که هم فراقش دلچسبِ هم وصالش

دارم فکر میکنم کدوم قسمت از حیاط و انتخاب کنم برای خلوت

برم مسجد گوهرشاد یا صحن انقلاب ته ته حیاط یه گوشه دنج که مخصوصِ خودمِ 

یا برم صحن جمهوری و شاهد شیطنت های بچه ها باشم و چشمام و ببندم به یاد دوران کودکی خودم...

تو اوج بد بودنمم حرم برام بهترین جای دنیا بود

دلتنگ خودِ امام رضا بودم

مثل الان که دلم لک زده برم کنار ضریح باصفاش و حس کنم روبروش ایستادم و چشمام ببارن و ببارن و ببارن هرچی حرف تو دلم هست بزنم و خالی بشم

انگار تازه متولد شدم...

بعد تک تک کسایی که التماس دعا گفتن و یاد کنم و بگم اقا دلشون میخواست خودشون بیان پابوس

به زودی دعوت نامه هاشون و امضا کن...

هی دورش بگردم و قربونش برم

و دعا کنم که امام غائب مون بیاد و ببینیمش و مدهوش بشیم

خدایا میشه ما اون روزو ببینیم؟؟؟؟؟

بعدِ تصادف دخترعمو یه دلشوره دارم از ماشین و راه دور...

خدایا خودت همه مسافرهارو سالم ببر و بیار توکل برخودت

خواب به چشمام نمیاد 

خدایا هزار مرتبه شکر

۱۸ تیر ۹۷ ، ۰۷:۵۸

عازمم

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا المرتضی

یا انیس...

دعاهای خیرتون و فراموش نمیکنم...

اینجا اولین جایی هست که اعلام میکنم که عازم مشهدالرضا هستم ان شاءالله

هنوز هم باورم نمیشه دیروز خبرش بهم رسید

تو شوکم!

تک تکتون که دعا کردید که امام رضا گوشه چشمی نگاهم کنه را یاد خواهم کرد به شرط حیات

ممنون از همتون

دعا کنید آدم بشم،آدم برگردم

۱۷ تیر ۹۷ ، ۰۰:۵۹

آسیب دیدگانیم

مهمون هامون اومدن و حسابی سعی کردم بهشون خوش بگذره

امشب شب اخری بود که مهمونمون بودن

ضام خونه ابجی آوا دعوت بودیم

فیلم عروسی گذاشته بود و میدیدیم فیلمشون ویدیویی بود دستگاه نشون نمیداد مجبور شدن دل و روده ویدیو رو بکشن بیرون و خلاصه که درست شد و فیلم و گذاشتن و با خنده و خوشحالی میدیدیم الحمدالله اصلا تو فیلم نبودم

همه سوژه بودن تو فیلم ده سال گذشته بود خیلی ها از جمعمون پر کشیدن و هممون عوض،شده بودیم...

داماد خاله جایی کار میکنه که همسر کار میکنه و تا بحال موفق نشده ببینتش

تو فیلم بودـدوییدم که به همسر بگم اقا میثم...

 نمیدونم چیشد که فقط دیدم رفتم هوا اومدم زمین رفتم رو دل و روده ویدیو

پوست دستم کامل بلند شد دقیقش و بخوام بگم کف دستم بالای شاه رگ تا نزدیک شصتم باز شد و کلی خون ازم زفت و من میخندیدم که مادرشوهرم ناراحت نشه

و دربرابر بیمارستان رفتن و بخیه زدن مقاومت کردم که بیشتر ناراحت نشن و فکر نکنن چیزی شده و با خنده و مسخره بازی جو و عوض کردم

میگفتم خدازوشکر ظرف نمیشورم غصم گرفته بود باید ظرف هارو بشورم

یکهفته ظرف شستن و غذا گذاشتن تعطیل از قصد این کار و کردم

قندمم افتاده بود دست و پام میلرزید میگفتم یه اب قند و نمک بدید دیگه کسی جدی نمیگرفتتم😂😂

همسر رفت داروخونه چسب بخیه و بهتادین گرفت

موقعی که بهتادین و ریختن یکم ناله کردم فقط

و الان دارم از درد میمیرم ،خداروشکر که م

خاطره تلخی براشون نموند

همسر اصرار کرد خانوادش فردا رو هم بمونن

خودش هم تا یازده شب سرکارِ منم با دست مجروح باید میزبانی کنم

فردا هم یک امتحانِ

غلس تایپی زیاد بود حال ندارم درست کنم،درست بخونید شما

۱۳ تیر ۹۷ ، ۰۱:۰۲

زیارت امام رضا

سلام

میشه دعاکنید قسمتم بشه برم زیارت امام رضا

۱۰ تیر ۹۷ ، ۱۹:۳۹

مهمان داریم چه مهمانی

یا حبیب

 بنده بشدت عاشق مهمونی دادنم

از اردیبهشت حدود۲۰بار مهمونی داشتیم که شلوغ ترینش ماه رمضون بود 

اولین هفته بعد کوچ هم حدود پنجاه نفر اومدن برای دورهمی بدونِ وعده غذایی

آخر هفته ان شاالله قرارِ مادرشوهرجان تشریف بیارن منزلمون...

باید سنگ تموم بذارم ،خیلی اهل دو مدل غذا گذاشتن نیستم نه بخاطر خساست

خودم وقتی دو مدل غذا سر سفره باشه حالم بد میشه:'( دوست دارم جفتشم بخورم مجبورم از هر غذا کمی بخورم و از هیچکدوم سیر نمیشم:)

خودمم ترجیح میدم یه غذا درست کنم ولی با کیفیت*_*  و با عششششق

سعی دارم سفره رو زیبا کنم نه صرفا با چندتا غذا :) 

چون خانواده همسر شکمو هستن برای اینکه بهشون خوش بگذره باید تمرکزم رو بخش غذا باشه فقط:)

و اینکه گوشت خور نیستن باید همه غذا ها با گوشت مرغ سرو بشه

البته شامی کباب خوروندم بهشون با گوشت گوسفند،و به به چهچه کردن و گفتم با سویا بوده

باید برنامه غذایی بریزم برای سه روز


۰۹ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۱

خیاطی یا نقاشی

شرایط اقتصادی مسیر کلاس های هنری من رو هم داره عوض میکنه=)

کلاس های نقاشی هزینه داره و ته ته تهش میشم یه مربی که اگه کسی پول داشته باشه بیادکلاس=)

اقای همسر خیلی اصرار دارن که کلاس های نقاشی و ادامه بدم ،میگه بایدرو دست پیکاسو بزنم،و از طرفی دوست داره خیلی جنتلمن به نظر بیاد مقابل من

چون اون روزی که ثبت نام کردم کلی از رویاهام گفتم براش،و اینکه هیچکس ارزش هنر من و نمیدونست و بهش بها نمیداد

گفت تا اخرش پشتتم و از این چرت و پرت ها={

حالا خودم عذاب وجدان دارم،اینکه یک ملیون هزینه کنم برای یکسال ...مربیم هی کش بده کلاس هارو تا پول بیشتری بگیره

تهش هم من بمونم و کلی کاغذی که سیاه کردم....

از طرفی خواهرم خیاط بسیار ماهریِ اصرار داره برم پیشش خیاطی یاد بگیرم تا به اقتصاد خونه کمک کنم

و اگه یه روز چرخ اقتصاد نچرخید با چرخم بچرخونمش

و میگه تو زمانی که همسرش و اخراج کرده بودن کل خرج خونه رو با یه چرخ میچرخونده:)

و الحمدالله تونست خونه بخره 

و یک فروشگاه لباس بچه که لباس هاشون و از ترکیه وارد میکردن و با افزایش دلار اصلا نمیصرفه قرار شده خواهرم و دوستاش لباس های اون فروشگاه و تولید کنن، و گفته اگه شاگرد خوبی بشم میفتم تو بازار کار:)

به خیاطی هم علاقه دارم و لباسی که خودم میدوزم و میپوشم خیلی به دلم میچسبه تو لباسی که خواهران چین و ترکیه میدوزن و بپوشم

تا اخر ماه باید تصمیم بگیرم

پدرت دربیاد روحانی اوقات فراغتمونم ازمون گرفتی=))

۰۵ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۵

دهه هفتاد

من متولد نیمه‌ی دهه هفتادم

موشک باران تهران را از بین خنده‌های سریال وضعیت سفید دیدم .

انقلاب را لای کاغذکشی‌های جشن پیروزی‌اش شناختم.

سقوط خرمشهر را هیچ وقت نفهمیدم ولی هر سال آزادی‌اش را با "ممد نبودی ببینی" جشن گرفتم.

صبح رحلت امام وقتی برادر کوچکم از بغل مادرم افتاد آنجا نبودم ولی سال‌های زیادی کس دیگری را "رهبر" صدا کردم.



امروز اما،

وقتی حقوق چندصدهزار تومنی‌ام به کرایه‌ی تاکسی‌م قد نمی‌دهد و باید ساعت‌های طولانی‌تر توی اتوبوس بنشینم.

و وقتی راننده تاکسی عصبانی و خسته‌است

و دیدن مرد بی‌خانمان کنار خیابان ۱۶ آذر به قلبم چنگ می‌اندازد و پول خرد ندارم که به ویلون ‌زن بی‌آرتی چمران بدهم‌.

دقیقا در همین لحظه که همه چیز به شدت تلخ و درست ناشدنی‌ست. تصور می‌کنم در شب‌های موشک‌باران تهران ایستاده‌ام و معلوم نیست این آسمان کِی آرام بگیرد، خودم را جای دخترک روز ۲۱ بهمن ماه ۵۷ قرار می‌دهم که از فردا هیچ خبری ندارد و خیابان‌های پیش‌رویش را خون گرفته، به صبح انفجار هفتم تیرماه فکر می‌کنم و انگار مردی میان جسد‌های تکه‌تکه‌شده‌ام؛ خیال می‌کنم آخرین سربازی هستم که بعد از سقوط خرمشهر از شهر بیرون می‌زند و نمی‌داند صبح سوم خردادی هم از راه خواهد رسید و خودم را جای مادرم می‌گذارم که صبح رحلت امام وقتی برادر دو ساله‌ام از دستش افتاد نمی‌دانست فردا چه رنگی خواهد بود.



و حتی به عصر روز دهم محرم سال ۶۱ هجری، همان زمانی که حجت خدا به زمین خورده و سر از تنش جدا کردند و بهترین وقت برای به زانو در آمدن است.


و به فردا فکر می‌کنم؛

فردا که همه‌ی نگرانی‌های امروز لای انوار دلچسب "اِن تَنصُرُوا اللهَ یَنصُرکُم وَ یُثَبِّت اَقدامَکُم" گم شده و همه‌ی‌مان زیر سایه‌ی مهربان "لا تقنطوا من رحمة اللّه" فراموش کرده‌ایم که حس روزهای وسط حادثه را برای بچه‌هایمان تعریف کنیم.


می‌خواستم آخر این متن بنویسم به قول جواد خیابانی آخر بازی اسپانیا "ما هنوز زنده‌ایم ما هنوز نفس می‌کشیم"؛ یا به قول سیدعلی صالحی "ما نباید بمیریم رویاها بی‌مادر می‌شوند"

اما میان همه‌شان انگار ناامیدی مستتری وجود داشت؛

برای همین به قول آقا:" ما مظلومیم؛ اما قوی هستیم؛ مثل مولایمان امیرالمؤمنین...."



پ.ن: باید کار کرد؛ بیشتر از همیشه...

۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۵۷

ای که مرا خوانده ای

از صبح دارم میگم

ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده

بی تعارف بگم اوضاعم خیلی خیلی بد بود اگر خدا دستم و نمیگرفت نمیدونم کجا بودم الان....

شاید تو بیمارستان رولنی بستری بودم یا فجیه تر از اون....

نمیدونم واقعا:"(

خدا روشکر که دستم و گرفت

من فقط خواستم که بگیره...

امروز ازش یک چیزی خواستم و تا همین الان کمکم کرد و راه های زیادی سر راهم گذاشت....خدایا دستم و رها نکن❤

۳۱ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۸

جام جهانی یمن

این روزها که سرگرم جام جهانی هستیم و برای برد تیممون و باخت حریف دعا میکنیم و بازی هارو از دست نمیدیم

مردم یک کشوری دارن جون میدن و آمریکا آوار شده روشون😢

برای یمن دعا کنیم حال دلشون خوش نیست😢

بخاطر این سیاست کثیف متنفرم از جام جهانی که جهان و محو خودش کرده و داره مردم بی دفاع رو قتل عام میکنه به چه جرمی؟؟؟بذارید این ها هم خوش باشن😢

بیا عدل جهاتی...

۳۰ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۴

تقویت اراده

بسم الله الرحمن الرحیم

برای تقویت ارادم همین بس که به حرفی که دیشب زدم گوش بدم:)

به لطف اداره آب و فاضلاب و شهردار منطقه از صبح دیروز تا ساعت16آب قطع بود ...

آشپزخونه ای و تصور کنید که آب نداشته باشه کلی لیوان آب و قابلمه و ظرف...

چون طبقه بالا هستیم و پمپ آب نداریم و همه همسایه ها آب دارن از ساعت16تا4صبح همچنان آب ما قطع بود

همینطور به تعداد ظرف ها افزوده میشد...

تصمیم گرفتم امروز صبح همه ظرف هارو بشورم و خونه رو حسابی برق بندازم...همچنان آبنداره طبقه بالا

دارم ظرف هارو جمع میکنم ببرم طبقه پایین تو حیاط بشورم:)

دارم فکر میکنم چرا موقع خرید جهیزیه ماشین ظرفشویی نگرفتم ظرفهارو بریزم توش نبینمشون:)

خلاصه که روی حرفی که زدم وامیستم تا انقدر سست اراده نباشم:)

خدایا کمک کن دیگه دمت گرم


۳۰ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۹

استعداد

گاهی خدا یه استعداد هایی درون آدم نهادینه میکنه که نیاز به رشد و پرورش داره

امروز استاد میگفتن قدرت قلمم خیلی عالیه و این یک نعمت الهیه که باید قدرش و بدونم و پرورشش بدم

و من حسرت اینهمه سالی و خوردم که بی هنر زیستم!!!!!نه اینکه بگم ذاتا نقاش ماهری هستم

نه!

خدا در وجودم گذاشته و عشق و علاقش هم هست....تنبلی که عافت جونم شده و شرایط مانع بود

الان بااینکه شهریه کلاس کمی برای زندگی دونفره و نوپای ما زیاده اما تصمیم گرفتم قید خوردن دوکیلو گوشت در ماه و بزنم و برم کلاس

و بهونه تراشی نکنم

غروب هم که به کلاس حفظ رفتم و استاد حفظم حسابی از دستم عصبی یود و حجت و برام تموم کرد حسابی پیش خودم آبروم رفت 

ماه رمضون کلاس نرفتم،چون بخاطر شرایط یکی از بچه ها کلاس خونه مادرشون برگزار میشد

و دراصل خونه دایی همسراول پدرم بود و ما بااونها رابطه نداریم:/ از زمان طلاق کنتاک هستن خانواده هامون

نمیشد برم منزلشون و به همین خاطر کلاسم رو هم نرفتم ،چون کلاس نرفتم حفظ هم نکردم !!!

استاد با ناراحتی گفت تو حفظت خیلی خوبه اما ارادت ضعیفه

همینجا میگم اگه بخوای اینجور بیای کلاس اصلا نیا:(

نشد بگم که خونه دایی زن اول بابام بود....

گفتم معذرت میخوام

امیدوارم بعد لین شاگرد خوبی باشم و سرکلاس 5آیه حفظ کردم و تحویل دادم تا دلش و به دست بیارم

اما نگاهش سنگین بود برام،شرمنده شدم:'(

خدایا من زورم به خودم نمیرسه تو کمکم کن

برای خودم کمی سحرخیزی تجویز کردم و کمی برنامه ریزی ...

پ ن:چطور ارادم و قوی کنم؟!؟!

۲۹ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۱۵

راه حل بدید

سلام

اون دختر گستاخ که 10سال ازم کوچیکتر بود و یادتونه؟

امروز فهمید میخوام برم کلاس نقاشی مادرش گفت با خودم بررمش 

خیلی خیلی رو مخمه

حوصله دخترهای14ساله رو ندارم

سن خیلی بد و حساسی دارن

تو اعصاب من نمیگنجه یعنی!!!!!!این هم دختره خیلی حاضرجواب و راحتیه!!!!خیلی هم زود رنج و حساسه 

چطور بپیچونمش به نظرتون؟!؟!

۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۷

کلاس نقاشی

تو خیابون راه میرفتم و غصه دار بودم

حس غیرمفید بودن بهم دست داده بود و اینکه چرا روزهام و به تباهی دارم میگذرونم...

تنها خیابون های شهر و قدم میزدم که آقایی که مشغول پخش کردن تراکت بود تراکت و ازش گرفتم

از وقتی فهمیدم پخش کردن تراکت شغل به حساب میاد و کسایی که پخش میکنن باید تراکت هارو تموم کنن تو اون زمان هرکی بهم تراکت بده میگیرم اگه ندن هم خودم دست دراز میکنم ،زودتر تموم بشه برن استراحت کنن طفلی ها

خلاصه که گرفتیم و به راهمون ادامه دادیم....چشمم افتاد به تراکت چشمام 4تا شد

اسم استادم و دیدم و اینکه موسسه زده آدرس و خوندم و سریع خودم و رسوندم به اون آدرس گفتم شاید تشابه اسمی باشه ..به محض ورود چشمم به کارهاشون افتاد 

واااای خودشون هستن😍😍😍

خودشون تو موسسه نبودن متاسفانه...با خانمی که اونجا بود صحبت کردیم و از سال91گفتم که شاگرد استاد بودم 

تو ایران یکبار مسابقات بین المللی نقاشی برگزار شد و استاد عزیزم داور این مسابقات بود

تو نقاشی حرف اول و میزنن واقعا 

سبک کارهاشون خیلی خیلی زیباست ....امروز رفتم دیدمشون و کلی باهم صحبت کردیم 

وقتی من و دید شناخت 6سالی بود ندیده بودمشون 

دلم میخواست برم رنگ روغن کار کنم اما گفتن دستام باید انقدر قوی بشه که هرچیزی و بکشم و خواستن خط خطیو دوباره شروع کنم به امید روزی که دست و دلم باهم متهد بشن و بتونم صاحب سبک بشم و عشق بیافرینم روی کاغذ*_* هیچی اندازه هنر نمیتونه من و زنده کنه

۲۸ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۷

همسایه پر سر و صدا

خونه رو برویی ما یه خونه نفرین شدست انگار!!!!

از وقتی صابخونه رفت و خونه رو فروخت به یه بساز بنداز از یه خونه دوتا آلونک درآورد و هرسال اینهارو به یکی اجاره میدیکی بدتر از دیگری 

همه هم عامل ایجاد آلودگی صوتی

من هم با همه یه دور دعوا کردم بعد از 9ماه صدام و براشون میبردم بالا که این چه وضعیه

همه سیستم بسته صدارو تا آخر کرده و آهنگ های مسخره پخش کرده:/ چی شد... خواستم قافیه هاش جور دربیاد 

خلاصه این مستاجر جدید رو دست همه اینها زده همین الان که این پست و مینویسم تو حیاط جمع شدن دارن بلند بلند حرف میزنن فحش میدن بهم دعوا میکنن

گویا از کشور همسایه افغانستان تشریف آوردن تعداد بچه هاشون مشخص نیست تا الان5تاشون رویت شدن

پدر خانواده دیده نشده مادر خانواده روز اول اومد چهارپایع گرفت و دیگه نیاورد پس بده و ندیدیمش عنوز

دلم میخواد برم جلو درشون و بگم خفه شید بخوابیم

یا میشه لطفا خفه بشید؟

یا اینکه بگم بچه هاتون و خفه کنید بگیریم بخوابیم

اعصابم خورده مودب تر نمیتونم صحبت کنم

عصبی میشم فقط میتونم فحش بدم:)ایرانی ام دیگه...

نمیتونم نه ماه تحمل کنم بعد صدام و براشون ببرم بالا 


بعدا نوشت:ساعت 2و نیم شب تشریف برده به تراس و یک غرش کرده که چه خبرتونه محل و گذاشتیدرو سرتون شورش و درآوردید دیگه 

و افراد بعد از ده دیقه رفتن خونه و ساکت شدن ماهم خوابیدیم:)


۲۶ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۶

هبوط در کرج

وقتی میام شمال فقط حس هبوط بهم دست میده:|

صدای آواز پرنده ها اول صبح

درخت های انار دور تا دور باغ ...بوی ناب بهارنارنج و گل هایی که با دست خودم دور تا دور باغچه کاشتم:'(

فقط جای یه خونه درختی اینجا کمه

این یه قسمت از حیاطه بعدا عکس های بیشتری میذارم:)

۲۵ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۳

خاطره فوتبالی آلاء

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلاء
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۴

کلیه های لعنتی

یادمه بچه بودم مامان نمیذاشت روزه بگیرم بخاطر پوکی استخوانم  یکی دوباری قایمکی گرفتم غذا که برام میکشید بخورم میریختم آشغالی و وانمود میکردم روزه نیستم

بعد زخم اثنی عشر نذاشت دوسال روزه بگیرم

چندسالی هم کلیه های لعنتیم نذاشتن

امسال به زور چند روزی گرفتم واقعا حالم بد شد:'(

خدایا همه اونهایی که امسال نتونستن روزه بگیرن و توفیق بده سالهای بعد جز روزه دارها باشن مام بخدا دل داریم

قدر خودتون و بدونید که بهتون توفیق دادن بتونید روزه بگیرید

ما که هیچی از ماه رمضون نفهمیدیم فقط بغض قورت دادیم 

اجرتون با خدا خوش به سعادتتون*_*

میشه شما که دردونه های خدایید برای من دعا کنید؟

عیدتون هم مبارک 


۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱

اناردون های من

عشق من به انار یه عشق فوق العادست:))

دلم نمیاد بخورمش دلم میخواد فقط نگاش کنم 

جدی میگم

ست کامل انار دارم:)

امشب جاسوییچی هم ساختم:)

مفاتیح و نهج البلاغم در دسترس نبود 

ست کامل انار دون های من:)

خیلی عشقن خدایی*_*

دیدنشون یه حس خوبی بهم میده و مطمئنم زندگی من رو هم زیبا چیده خدای دانه های انار...

۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۴

جام جهانی چشمانت

ماهم دعوت شدیم به این چالش  از دوست عزیزم نفس جان(خواهرهای دوقلوی نازنین)باگوشی میام نمیشه لینک کنم:'(

نظرم و خیلی صریح عرض کنم این یه توطئست آقا!!!

نزدیکای جام جهانی هستیم میدونن ما صد درصد بازنده ایم دارن سرمون و گرم میکنن یادمون بره چه بلایی سرمون 

اومده=))چالش راه انداختن😜😜😜

از عکس های جور باجور و مسخره فوتبالیستام بگذریم=))
لباسمون هم بیریخت ترین لباس شد تبریک تو یکچی حداقل مطرح شدیم=))

نایک تحریممون کرده=))

اوج فاجعه هم اینه که میخوان تو استادیوم آزادی مانیتور بذارن و بلیط جام جهانی و ازمون بگیرن =))

کره شمالی هم صلح کرد با آمریکا=)) اون بود یا این بود؟؟

چشماش این روزا تو گوشیه همش داده اخبار میخونه برام=))))شرمنده سیاسی شد

پ ن:قبلا از چشماش گفته بودم که چند رنگه؟

چشماش سگ داده مثل اخلاقش=))

جام جهان دست کیه؟بده مام یه کام بگیریم=)

دعوت میشه از آساره
aassaarree.blog.ir

دعوت شده توسط
https://blog.ir/panel/_process/follow_to?blog=wlJkdd1n7BQ&post




۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۸

راننده بیشعور

راهی مازندران شدم

موقع نماز راننده نگه داشت گفت پیاده شید نماز و ناهار و سرویس....

وی آی پی بود و من رو صندلی تک نفده نشسته بودم رفتم وضو گرفتم و رفتم نمازخونه وقتی اومدم دیدم اتوبوس نیست😐😐

از چندتا اقا پرسیدم

اتوبوس؟؟؟اتوبوسی که اینجا بود کو؟؟؟؟

گفتن رفت

رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مستاصل بودم وحشت زده...

نمیدونستم چه خاکی به سرم کنم سه تا صلوات فرستادم تا آروم بشم

،بلیطی که جیبم بود و برداشتم و زنگ زدم به ترمینال کسی پاسخگو نبود

بعد از5دیقه یکی جواب داد و وصل کرد به یکی دیگه و شماره راننده رو دادن

زنگ زدم راننده جواب نمیدادد

بعد 5بار تماس گرفتن گفتم من و جا گذاشتید با گریه و دلهره

گفت خانم یه ماشین سوار شو بیا میدون فیروزکوه!!

آقا من به کی اعتماد کنم تو این بره بیابون://

کنار خیابون یه ماشبن بگیر

اون اقایی که اونجا بود گفت من میبرمت ترسیده بودم 

وحشت زده 

چقدرترسیدم از زن بودن خودم ،دعا کردم که ای کاش مرد بودم و نمیترسیدم و سوار یه یابو ای میشدم میرفتم:'(

سوار نشدم 3تا مسافر داشت با زبون محلی گفتن خاخِر مام مسافر هَسمی

توکل کردم به خدا و سوار شدم

با راننده4تا آقای قولاخ تو ماشین آیت الکرسی میخوندم

راننده اتوبوس وقتی گفت سوار ماشین شو موقع قطع کردن آروم گفتم بیشعور:'(

وقتی رسیدم راننده صداش و برد بالا که چرا به من گفتی بیشعور؟؟؟

گفتم الان من مقصر شدم؟!

ناموس خودتم تو خیابون بود تو یه جای غریبهمین کارو میکردی؟!

با عصبانیت سرش داد زدم گفتم من خودم و کنترل کردم اون حرف و زدم وگرنه بدترش و میگفتم

صدام و بردم بالاترو گفتم حالا من مقصر شدم؟؛از زمین به آسمون میباره؟؟؟؟

من20تومن کرایه دادم تا اینجا اومدم(راننده کرایه نگرفت اگر میگرفت باید20میگرفت)اگه بلایی سرم میومد کی پاسخگو بود؟؟؟

ساکت شدن

اومدم داخل ماشین  مسافرا گفتن عههههه شما بودی؟؟دلم میخواست بزنم خفشون کنم

چقدر آدم ها بیخیال شدن:'(