یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

درباره بلاگ

به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم !
بخاطر تمام روزهایی که :
گرفت
شکست
تنگ شد ،
و کاری از دست من بر نمی‌آمد ...!

👤 من و ببخش من

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۷

کلاس نقاشی

تو خیابون راه میرفتم و غصه دار بودم

حس غیرمفید بودن بهم دست داده بود و اینکه چرا روزهام و به تباهی دارم میگذرونم...

تنها خیابون های شهر و قدم میزدم که آقایی که مشغول پخش کردن تراکت بود تراکت و ازش گرفتم

از وقتی فهمیدم پخش کردن تراکت شغل به حساب میاد و کسایی که پخش میکنن باید تراکت هارو تموم کنن تو اون زمان هرکی بهم تراکت بده میگیرم اگه ندن هم خودم دست دراز میکنم ،زودتر تموم بشه برن استراحت کنن طفلی ها

خلاصه که گرفتیم و به راهمون ادامه دادیم....چشمم افتاد به تراکت چشمام 4تا شد

اسم استادم و دیدم و اینکه موسسه زده آدرس و خوندم و سریع خودم و رسوندم به اون آدرس گفتم شاید تشابه اسمی باشه ..به محض ورود چشمم به کارهاشون افتاد 

واااای خودشون هستن😍😍😍

خودشون تو موسسه نبودن متاسفانه...با خانمی که اونجا بود صحبت کردیم و از سال91گفتم که شاگرد استاد بودم 

تو ایران یکبار مسابقات بین المللی نقاشی برگزار شد و استاد عزیزم داور این مسابقات بود

تو نقاشی حرف اول و میزنن واقعا 

سبک کارهاشون خیلی خیلی زیباست ....امروز رفتم دیدمشون و کلی باهم صحبت کردیم 

وقتی من و دید شناخت 6سالی بود ندیده بودمشون 

دلم میخواست برم رنگ روغن کار کنم اما گفتن دستام باید انقدر قوی بشه که هرچیزی و بکشم و خواستن خط خطیو دوباره شروع کنم به امید روزی که دست و دلم باهم متهد بشن و بتونم صاحب سبک بشم و عشق بیافرینم روی کاغذ*_* هیچی اندازه هنر نمیتونه من و زنده کنه

آلاء
۲۸ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۷

همسایه پر سر و صدا

خونه رو برویی ما یه خونه نفرین شدست انگار!!!!

از وقتی صابخونه رفت و خونه رو فروخت به یه بساز بنداز از یه خونه دوتا آلونک درآورد و هرسال اینهارو به یکی اجاره میدیکی بدتر از دیگری 

همه هم عامل ایجاد آلودگی صوتی

من هم با همه یه دور دعوا کردم بعد از 9ماه صدام و براشون میبردم بالا که این چه وضعیه

همه سیستم بسته صدارو تا آخر کرده و آهنگ های مسخره پخش کرده:/ چی شد... خواستم قافیه هاش جور دربیاد 

خلاصه این مستاجر جدید رو دست همه اینها زده همین الان که این پست و مینویسم تو حیاط جمع شدن دارن بلند بلند حرف میزنن فحش میدن بهم دعوا میکنن

گویا از کشور همسایه افغانستان تشریف آوردن تعداد بچه هاشون مشخص نیست تا الان5تاشون رویت شدن

پدر خانواده دیده نشده مادر خانواده روز اول اومد چهارپایع گرفت و دیگه نیاورد پس بده و ندیدیمش عنوز

دلم میخواد برم جلو درشون و بگم خفه شید بخوابیم

یا میشه لطفا خفه بشید؟

یا اینکه بگم بچه هاتون و خفه کنید بگیریم بخوابیم

اعصابم خورده مودب تر نمیتونم صحبت کنم

عصبی میشم فقط میتونم فحش بدم:)ایرانی ام دیگه...

نمیتونم نه ماه تحمل کنم بعد صدام و براشون ببرم بالا 


بعدا نوشت:ساعت 2و نیم شب تشریف برده به تراس و یک غرش کرده که چه خبرتونه محل و گذاشتیدرو سرتون شورش و درآوردید دیگه 

و افراد بعد از ده دیقه رفتن خونه و ساکت شدن ماهم خوابیدیم:)


آلاء
۲۶ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۶

هبوط در کرج

وقتی میام شمال فقط حس هبوط بهم دست میده:|

صدای آواز پرنده ها اول صبح

درخت های انار دور تا دور باغ ...بوی ناب بهارنارنج و گل هایی که با دست خودم دور تا دور باغچه کاشتم:'(

فقط جای یه خونه درختی اینجا کمه

این یه قسمت از حیاطه بعدا عکس های بیشتری میذارم:)

آلاء
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۰۳

خاطره فوتبالی آلاء

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلاء
۲۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۴

کلیه های لعنتی

یادمه بچه بودم مامان نمیذاشت روزه بگیرم بخاطر پوکی استخوانم  یکی دوباری قایمکی گرفتم غذا که برام میکشید بخورم میریختم آشغالی و وانمود میکردم روزه نیستم

بعد زخم اثنی عشر نذاشت دوسال روزه بگیرم

چندسالی هم کلیه های لعنتیم نذاشتن

امسال به زور چند روزی گرفتم واقعا حالم بد شد:'(

خدایا همه اونهایی که امسال نتونستن روزه بگیرن و توفیق بده سالهای بعد جز روزه دارها باشن مام بخدا دل داریم

قدر خودتون و بدونید که بهتون توفیق دادن بتونید روزه بگیرید

ما که هیچی از ماه رمضون نفهمیدیم فقط بغض قورت دادیم 

اجرتون با خدا خوش به سعادتتون*_*

میشه شما که دردونه های خدایید برای من دعا کنید؟

عیدتون هم مبارک 


آلاء
۲۴ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱

اناردون های من

عشق من به انار یه عشق فوق العادست:))

دلم نمیاد بخورمش دلم میخواد فقط نگاش کنم 

جدی میگم

ست کامل انار دارم:)

امشب جاسوییچی هم ساختم:)

مفاتیح و نهج البلاغم در دسترس نبود 

ست کامل انار دون های من:)

خیلی عشقن خدایی*_*

دیدنشون یه حس خوبی بهم میده و مطمئنم زندگی من رو هم زیبا چیده خدای دانه های انار...

آلاء
۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۴

جام جهانی چشمانت

ماهم دعوت شدیم به این چالش  از دوست عزیزم نفس جان(خواهرهای دوقلوی نازنین)باگوشی میام نمیشه لینک کنم:'(

نظرم و خیلی صریح عرض کنم این یه توطئست آقا!!!

نزدیکای جام جهانی هستیم میدونن ما صد درصد بازنده ایم دارن سرمون و گرم میکنن یادمون بره چه بلایی سرمون 

اومده=))چالش راه انداختن😜😜😜

از عکس های جور باجور و مسخره فوتبالیستام بگذریم=))
لباسمون هم بیریخت ترین لباس شد تبریک تو یکچی حداقل مطرح شدیم=))

نایک تحریممون کرده=))

اوج فاجعه هم اینه که میخوان تو استادیوم آزادی مانیتور بذارن و بلیط جام جهانی و ازمون بگیرن =))

کره شمالی هم صلح کرد با آمریکا=)) اون بود یا این بود؟؟

چشماش این روزا تو گوشیه همش داده اخبار میخونه برام=))))شرمنده سیاسی شد

پ ن:قبلا از چشماش گفته بودم که چند رنگه؟

چشماش سگ داده مثل اخلاقش=))

جام جهان دست کیه؟بده مام یه کام بگیریم=)

دعوت میشه از آساره
aassaarree.blog.ir

دعوت شده توسط
https://blog.ir/panel/_process/follow_to?blog=wlJkdd1n7BQ&post




آلاء
۲۲ خرداد ۹۷ ، ۱۹:۳۸

راننده بیشعور

راهی مازندران شدم

موقع نماز راننده نگه داشت گفت پیاده شید نماز و ناهار و سرویس....

وی آی پی بود و من رو صندلی تک نفده نشسته بودم رفتم وضو گرفتم و رفتم نمازخونه وقتی اومدم دیدم اتوبوس نیست😐😐

از چندتا اقا پرسیدم

اتوبوس؟؟؟اتوبوسی که اینجا بود کو؟؟؟؟

گفتن رفت

رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مستاصل بودم وحشت زده...

نمیدونستم چه خاکی به سرم کنم سه تا صلوات فرستادم تا آروم بشم

،بلیطی که جیبم بود و برداشتم و زنگ زدم به ترمینال کسی پاسخگو نبود

بعد از5دیقه یکی جواب داد و وصل کرد به یکی دیگه و شماره راننده رو دادن

زنگ زدم راننده جواب نمیدادد

بعد 5بار تماس گرفتن گفتم من و جا گذاشتید با گریه و دلهره

گفت خانم یه ماشین سوار شو بیا میدون فیروزکوه!!

آقا من به کی اعتماد کنم تو این بره بیابون://

کنار خیابون یه ماشبن بگیر

اون اقایی که اونجا بود گفت من میبرمت ترسیده بودم 

وحشت زده 

چقدرترسیدم از زن بودن خودم ،دعا کردم که ای کاش مرد بودم و نمیترسیدم و سوار یه یابو ای میشدم میرفتم:'(

سوار نشدم 3تا مسافر داشت با زبون محلی گفتن خاخِر مام مسافر هَسمی

توکل کردم به خدا و سوار شدم

با راننده4تا آقای قولاخ تو ماشین آیت الکرسی میخوندم

راننده اتوبوس وقتی گفت سوار ماشین شو موقع قطع کردن آروم گفتم بیشعور:'(

وقتی رسیدم راننده صداش و برد بالا که چرا به من گفتی بیشعور؟؟؟

گفتم الان من مقصر شدم؟!

ناموس خودتم تو خیابون بود تو یه جای غریبهمین کارو میکردی؟!

با عصبانیت سرش داد زدم گفتم من خودم و کنترل کردم اون حرف و زدم وگرنه بدترش و میگفتم

صدام و بردم بالاترو گفتم حالا من مقصر شدم؟؛از زمین به آسمون میباره؟؟؟؟

من20تومن کرایه دادم تا اینجا اومدم(راننده کرایه نگرفت اگر میگرفت باید20میگرفت)اگه بلایی سرم میومد کی پاسخگو بود؟؟؟

ساکت شدن

اومدم داخل ماشین  مسافرا گفتن عههههه شما بودی؟؟دلم میخواست بزنم خفشون کنم

چقدر آدم ها بیخیال شدن:'(


آلاء
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۹

گناه من چی بود

وقتی جونم و به لبم میرسونه ...

میگم آخه خدا گناه من چی بود؟

یادم میاد که چه گناه هایی کردم و میشینم سرجام و میگم صبر میکنم....

کاری نکنید که چوب گناهاتون و تا آخر عمر بخورید:'(

برای دل پریشان کمی دعا لطفا

آلاء
۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۹

دیرتر قضاوت کنید!

داشتم میرفتم خونه دخترعمو سر کوچه حسام و دیدم(برادر کوچیک تر از خودم)از سرکار داشت میومد خونه

از دور چشمام و گرد کردم و گفتم سلاااااام رسیدیم بهم دست داد طبق عادت و گقتم خسته نباشی رفت ...

دست دادنمون در حد چندثانیه بود در حد یه خسته نباشی و چون سرکوچه بود میدونستن برادرمه:)

چندتا خانم غریبه هم اونور تر از ما ایستاده بودن از کنارشون که رد شدم شروع کردن به فحش دادن

دخترلاششششششششی!!!!هرچی درمیاد از این چادریا درمیاد!!!!!!آشغال عوضی

ول کن هم نبودن3تا خانمی که با دیدنشون باید نماز وحشت میخوندی:) 

سری تکون دادم به نشانه تاسف و رفتم!

تو راه فکر میکردم که ای کاش میگفتم برادرم بود

بعد گفتم من که وظیفه ای نداشتم توضیح بدم !!!!چرا اینطور قضاوت کردن و اینطور برخورد کردن

اگر حرف امربه معروف بود وضعیت خودشون خیلی خیلی بدتر از من بود!!!!

یکم دیر قضاوت کنید :)

یه سواد 

چطور میتونید اینطور قضاوت کنید؟
وجدانتون دروش نمیاد؟
آلاء
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۰۸

قصه خوشکل سازی صبر آلاء

من یکی تو ذهنم نمی‌گنجه تو این دنیا زندگی کنی و مشکل نداشته باشی، اصلا واسه همینه که خود خدا یه جوری که انگار راه دیگه ای نباشه گفته، از #صبر کمک بگیرید،

اینکه مجبور باشی صبر کنی چون چاره ی دیگه ای نداری، این صبر هست ولی قشنگ نیست.

«صبوریتو قشنگ کن»

من می‌خوام صبرمو اینجوری قشنگ کنم، تو ذهنم با یه پارچه ی حریر فیروزه ای یه جاده ساختم تا آسمونا، دوربرشو هم با ابرها و رنگین کمان تزئین کردم، هر موقع طاقتم طاق شد،ریزه ریزه به این جاده چنگ میزنم میرم تا بالا، از اون بالا روبه خدا میکنم،یه لبخند میزنم،بعد با شور و شادی سُر میخورم میام پایین...

وقتی برسم زمین دیگه حالم خوب شده.

قصه ی خوشکل سازی صبر شما واسه خدا چیه؟


آلاء
۱۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۴۹

افطاری موقت:)

الحمدالله که توفیق نصیبمون شد و میزبان مهمان های خدا بودیم:)

هیچی اندازه مهمون داشتن حالم و خوب نمیکنه

سوپ جو پختم (خودم اهل سوپ و غذاهای آبکی نیستم اصلا،فقط آش رشته دوست دارم) 

دل و زدم به دریا و قرمه سبزی هایی که با زحمت سبزیش و آماده کرده بودم بار گذاشتم،حاضر بودم فسنجون بذارم اما از قرمه سبزیم نگذرم:) تعریف از خود نباشه قرمه سبزی هام عالی میشه

برای بچه ها هم سوسی درست کردم (با گوشت گربه و سگ و ایما که میگن نه ها صفر تا صد کار خودم)از سوسی های چنددرصد گوشت هم بهترتر بود:)

همه چی عالی بود الحمدالله دلم میخواست بیشتر بترکونم و به مهمونام خوش بگذره اما واقعا افطاری وقت گیره و دست تنها هم که باشی یکم سخت میشه شرایط ...

تصویر هم موقت خواهد بود:) سفره افطاره سفره شام تصویری موجود نیست بخاطر حضور مهمون ها:)

آلاء
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۹

ستار العیوب

اسم های قشنگت و دونه دونه میخونم...

میخوام یکی از این اسم هاروانتخاب کنم و رو خودم کار کنم تا یکم شبیه تو بشم...

خودم و در قد و قواره این حرف ها نمیبینم...

اسم ها و صفاتی که فقط و فقط برازنده توست...

یاستارالعیوب

این اسم رو خیلی دوست دارم

چه خوبه که خدا عیب هارو میپوشونه

تصمیم میگیرم عیب های آدم هارو نبینم و اگر دیدم آشکار نکنم

امیدوارم بتونم اندازه سر سوزنی ستارالعیوب باشم*_*

آن حال خوش با تو بودنم آرزوست یا ستارالعیوب

آلاء
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۰

حیف باشد


حیف!

 

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد:'(

کاش حالِ 

خوبِ دعا باهامون بمونه:'(

لحظه لحظه زندگیتون پر از آرامش و عطر خدا


آلاء
۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۳۹

فرشته های مهربون

بسم الله الرحمن الرحیم

دیشب توی مسجد دیدمش یه سرهمی لی تنش بود با یک بولیز آستین کوتاه و موهای بلند نزدیک 3سالش بود که توکلاس هایی که تو خونه برای بچه ها میذاشتم میومد و من و خانم مُقَلِم صدا میزد و همیشه خودش و بهم میچسبوند منم خیلی تحویلش میگرفتم دیشب که باهم چشم تو چشم شدیم گفت عههه تو!!!

گفتم سلام خاله ..خوبی؟چه بزرگ شدی*_*

لبخند میزد و نگام میکرد

گفتم چادرت و آوردی؟

آره خاله

خیلی باچادر خوشگل میشی*_* 

برم بپوشمش؟

**_**آرررررررررره طوری که انگار خیلی ذوق زده شده باشم 

رفت چادر سر کنه بیاد با ماریا بودمگفتم ماری تحویلش بگیر

وقتی اومد کلی خوشحال شدیم و تحسنیش کردیم ماری گفت میتونم ازت عکس بگیرم؟

اجازه داد و یه لبخندی زد و ماری ازش عکس گرفت

گفتم شبیه فرشته ها شدی گفت شبیه شما شدم دیگه:)

عزیززززززم*_*

رفت دختر خالش و آورد و بهم معرفی کرد و گفتم بشینن کنارم

داشتیم جوشن میخوندیم کتاب و گرفتم جلو صوراشون و خط میبردم و باهم میخوندیم دنیا8ساله بود و دخترخالش یاسمین9ساله 

دتیا دستای من و گرفته بود آروم به دخترخالش میگفت ببین چقدر دستاش نرمه روش نمیشد دست های من و بگیره 

خودم دستاش و گرفتم و گفتم بچه ها شماهاخیلی پاکید برای من دعا کنید

بعد دعا 5دیقه ای بهمون استراحت دادن برای تجدید وضو و این صحبت ها کلی با بچه ها صحبت کردم

بیشتر از5دیقه شد چندتا کلیپ پخش کردن و سخنرانی حاج اقا پناهیان و گذاشتن ما فرصت بیشتری برای حرف زدن داشتیم

گفتم دعا کنید برای ظهور امام زمان و کلی از مملکتی که امام زمان حاکمش میشه صحبت کردم و بچه ها با چشمای قلبی نگام میکردن و سوالاشون و میپرسیدن سعی میکردم در حد فهمشون جواباشون و بوم

امیدوارم پدر مادرها قدر این لوح پاک و لطیف و بدونن و درست پرورش بدن این فرشته هارو

عکس موقت خواهد بود بخاطر مسائل امنیتی یاسمین چون به سن تکلیف رسیده بود و حجاب نداشت عکسش و نمیذارم:)



آلاء
۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۶

فقط یک چیز ازت میخوام

میرم توی فکر ...

برای همه اون هایی که التماس دعاگفتن دعا میکنم،برای سلامتی مامانم،سلامتی همه مریض هایی که میشناسم ونمیشناسم

از خدا طلب معجزه میکنم برای عزیزدلم تا بتونه روی پاهای خودش بایسته...

حاجتام تموم میشن...

جوشن کبیر شروع میشه الغوث الغوث خلصنا من نار یارب 

چشمام و میبندم و یاد گناهای خودم میفتم ....

تصور میکنم اگه بخشیده نشم تو قیامت رسوا میشم،اگه پدر مادرم از اعمالم باخبر بشن دعا میکنن ای کاش هیچوقت من و به دنیا نیاورده بودن

اگه همسرم ببینه میگه چطور با این زن زندگی کردم:'(

خدایا نذار آبروم بره و خدا رو به ستارالعیوب بودنش قسم میرم بپوشونه تمام بدی هارو

و یک مرتبه یاد یک آیه میفتم یاد یه اسم خدا یاد یه صفت و اووووج رحمت خدا

یا مبدل السیئات بالحسنات

ای کسی که بدی هارا به خوبی تبدیل میکند...

با یه نگاه پراز التماس به آسمون و لمس رگ گردنم ازش میخوام سیئاتم و به حسنات تبدیل کنه

اوج خودخواهیه اما رحمتش اجازه داده انقدر زیاده خواه باشیم

همه کسایی که بدی کرده بودن بهم غیبت و تهمت و آبرویی که تو محل ازم بردن همه رو به این امید بخشیدم که خدا هم من و ببخشه

و یاد یه فراز از دعای افتتاح میفتم و دیگه نمیتونم جلوی اشک و زجه خودم و بگیرم و( حسام بیاد خونه بگه اون چه وضعه گریه کردنه آبروی آدم و میبری تو مسجد:'(

اللهم انا نشکو الیک

خدایا من ازت شکایت دارم:'(!!!!!!!!!!

پیامبرم نیست،امامم غاااااااااایب تعدادمون کممممممممه دشمنامون زیااااااادن

آتیش میگیرم...

جامعه رو بدون ظهور امام زمان میبینیم مردمی که گلمند شدن چرا جمهوری اسلامی!!!!چرا اسلام!!!چرا اجبار،چرا حجاب چرا نماز چرا روزه...آدم هایی که غرق در خودپرستی شدیم...

فراموش کردیم امام زمانی وجود داره:'(

اللهم عجل لولیک الفرجی از ته دل میگم برای امامی که عاشقان و مشتاقانش و شهید کردن سینه چاک ها و عاشقای واقعیش خیلی کمن و کثره عددنا ماهم اداش و در میاریم:'(

اما خدایا

اگه قرار باشه امام زمان ندیده بمیرم اگه قراره بعد مرگم امامزمانم و نبینم چرا پس من و آوردی تو این دنیای ظالم و ..

خدایا تو از بدی هام بگذرپاک پاکم کن قول میدم ادامه راه و طوری پیش برم که امام زمانم و یه روزی ملاقات کنم ..

به اندازه یک ثانیه هم ببینم کافیه برام ببینم و بشناسمشون میدونم بعد اون نمیتونم زنده بمونم:'(

کاش میشد جز رجعت کننده ها باشیم

خودتون یادمون دادید زیادی بخوایم منم فقط همین و میخوام

من تو حکومت امام زمانم باشم و زندگی کنم

تک خور نیستم خدایا همه دوستا و خانوادمم باشن*_*

چقدر دلم میخواد تو اون جامعه باشم....

تا نیایی گره از کار کسی وا نشود....

آلاء
۱۶ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۴۷

یه آرزو

بسم الله

یکی از آرزوهام این بود که بعد ازدواجم همسرم مقید به خمس باشه و سال خمسی برای زندگیمون مشخص کنیم

خیلی خیلی دلم میخواست شب 19ماه رمضون سال خمسیم باشه و هزاربرابر برام نوشته بشه و مالم حلال بشه و برکت بیاد تو زندگیم:)

فردای عروسیم زنگ زدم 09640 پاسخگویی به سوالات دینی نظر مرجع همسرم و پرسیدم و گفتم سال خمسی و چطور باید قرار بدیم؟

گفت اولین حقوقی که گرفتید میشه سال خمسیتون و سال دیگه این موقع باید خمس بدید و هرسال تو اون تاریخ باید خمس مالتون و بدید 

یکسال از عروسی ما گذشت و حقوقی دریافت نکردیم از اسفند اقای همسررفتن سرکارو حقاقی ندادن تا همین چندروز پیش دقیقا شب19رمضان حقوق واریز شد

و من در پوست خود نمیگنجیدم که یه ارزو توی اوایل جوونی بخواد اینطور براورده بشه

خدایا هزار مرتبه شکر

آلاء
۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۰۶

جوشن کبیر

در جوشن کبیر، اسم هایی که میخونی؛

اسم های انتخابیِ خدا، برای خودته

باید در خودت، بوجودشون بیاری!

شبهای قدر چندتاشُ انتخاب کن!

و تا سال بعد، بدستشون بیار.

استاد شجاع 

التماس دعای فرج

ممنون از دعاهای خیرتون برای مادرم


آلاء
۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۵۱

غیر فعال

دوستان چطور میشه وبلاگ و غیرفعال کرد؟

آلاء
۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۰

خدا نیاورد آن روز را

خدا نیاورد روزی را که آدمیزاد در اوج تنهایی، یک چیز متفاوت بخواهد.

اگر "یک نفرِ" در میان روزها و لحظه های تکراری ، وارد زندگیت شود ، خیلی چیزها را بهم میزند.. آن موقع است که فکر میکنی او، همان آدمیست که تا به حال نبود. 

همانی که تفاوت را در زندگی تو ایجاد خواهد کرد.

همانی که قرار بود در اوج تنهایی ، دستانش را بگیری و سرتاسر ولیعصر را قدم بزنی .

 همانی که باران با او ، رنگ و بوی دیگری دارد ، روزها و شب ها با او یک جور دیگرند و الی اخر.. تو ، سعی میکنی تمام نداشته هایت را در او جستجو کنی، و اتفاقا خیلی هایشان را هم پیدا میکنی.. در صورتی که او ، یک آدم کاملا بی ربطِ ، نسبت به توست..

تو قطعا او را به چالش خواهی کشید ، تا بیشتر حساسیت ها و خصلت هایش را بشناسی.

بعد با خودت میگویی دمِ روزگار گرم..این چقدر وصله ی من است.. چقدر خوب که از میان این همه آدم سهم من شد .. تو هیچگاه کمبود هایِ او را نمیبینی.

نمیفهمی که او ، تنها برای چند روز میتواند دنیایت را متفاوت کند و نه بیشتر...

دائما به خودت دروغ میگویی و هر چیزی که در او کم باشد را، به پای حساسیت های بیش از حد خودت میگذاری.

راستش تلخ است این واقعیت،که آدمیزاد در اوج نیازش به کسی، جبران ناپذیرترین اشتباهات را انجام می دهد .

اشتباهاتی مثل یک وابستگیِ بی منطق ، مثل فوران احساساتی که چون آتشفشانی هولناک ، غیر قابل کنترل است.

تا بوده همین بوده .

آدمیزاد همیشه در طلب عشق، خودش را به زمین و زمان می کوبد و خدا نکند که چیزی که عشق نیست را ،بِسان عشق ببیند و عمرش را برای غیر عشق، تباه کند...

اصلا خدا نیاورد روزی را که آدمیزاد در اوج تنهایی، یک چیز متفاوت بخواهد.



آلاء
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلاء
۰۴ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۳۹

سوال

سلام دوستان خاطرات آلاء و ادامه بدم؟


آلاء
۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۷

اولین جلسه کلاس

اولین جلسه از کلاس چون مقارن  بود با ماه مبارک و ایام امتحانات خرداد کسی نیومد

آقای امیدعلی تماس گرفتن مسول فرهنگی کتابخونه گفتن که آلاء خانم اگه وقت دارید یکی از اقایون و بیارم کلاس توجیهی بذارید ایشون برای اقایون کلاس های نهج البلاغه رو بذارن

باشه من مشکلی ندارم

قبلا گفته بودم که اگر مربی ای میخواید برای اقایون بذارید کسی باشه که خودش شبهه نداشته باشه و ولایت و قبول داشته باشه اساس نهج البلاغه ولایت پذیریخ

نمیگم کسایی که سرکلاس میشینن باید این مشخصات و داشته باشن مربی باید مقید باشه 

با یه اقا پسر ژیگولی وارد کلاس شدن و تو دلم یه بسم اللهی گفتم و گفتم از رو ظاهر آدم ها قضاوت نکن

توضیح دادم و حکمت 1و با هم خوندبم درفتنه ها چونان شتر بچه دوساله باش که نه پشتی دارد سواری دهد و نه پستانی که از او شیر بدوشند

راه تشخیص حقو باطل و گفتم و اشاره به طلحه و زبیر و جنگ جمل که مردم و به فتنه انداختن که آیا علی حقه؟و شوروندن و اینها

همیشه فتنه با شبهه شروع میشه

و اینکه وظیفه ما تو این  جامعه چیه؟گوش به فرمان ولی فقیه باشیم

پرید بهم که این چه حرفیه این مسخره بازیا چیه شما تاریخ و بگو چیکار داری به این کارا!

سلیقه شخصیت و واردنکن

من اینهارو از استاد مهدوی پرسیده بودم و تفسیر ایشون بود که گفتم

گفتن من اصلا ولایت فقیه و قبول ندارم

از مقامات امیرالمونین گفتم گفت بزرگنمایی عه گفتم علت خلقت آسمان و زمین پنج تنن گفت ازخودشون دراوردن گفتم تو حدیث کسا میخونیم

گعت حدیث کسارو قبول ندارم:/

گفتم زیارت عاشورا رو هم لابد قبول ندارید به شوخی:)

گفت اون هم همینطور چرا لعن کردده گفتم قرآن هم لعن کرده ها

سوره بقره رو اوردم جزهایی که قدیم حفظ بودم کسانی که کفر ورزیدن خدا و فرشتگان و انسان ها لعنشان میکنند

گفت خدا اسم نیاورده گفتم تبت یدا ابی لهب

گفت ادبیات قران روهم قبول ندارم!

برای 1400سال پیشه گفتم پس شما چی و قبول داری؟گفت نظر روشن فکرهارو و من لبخندی به پهنای صوووورت:) من دیگه حرفی ندارم

کاش میپرسیدم روشنفکر یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینکه قران و حدیث و امام و قبول نداشته باشی میشی روشنفکر!!!!!اینکه حماقته!!!!

تا ساعت1با دهن روزه حرف زدیم و آخراش فقط سکوت کرده بودو حرفایی زده شد که فقط میدونم حرف ها رو خودم نمیگفتم یه کس دیگه به زبونم جاری میکرد

قبل کلاس توسل کردم به حضرت امیر،

گفتن که به حرفاتون فکر میکنم و این جلسات بی تاثیر نخواهد بود

و من هم لبخندی زدم و خدافظی کردم

ساعت 2رسیدم خونه

مغزم درد میکرد!

دلم میخواست به اقا امیدعلی پیام بدم بگم واقعا چرا همچین کسی و برای ترریس نهج البلاغه انتخاب کردید 

و وسط بحصث مدام میگفت من دارم لذت میبرم

آورده بودیدکه بحث کنیم و لذت ببرید!!!!!!!



آلاء
۰۲ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۳۷

اسکیت

از کلاس نهج البلاغه داشتم برمیگشتم زنگ زدم به ریحان کلی ناراحت که ریحان من چه کنم.....

یه تراکتی و دادن دستم من مشغول صحبت بودم که نگاهی به تراکت انداختم آموزش اسکیتبرای خانم ها و آقایان:)

منم که عاشق اسکیت

زنگ زدم برای آگهی سلام کلاستون برای بزرگسالان هم هست؟

شما چندسالتونه؟

25

ما تو اگهی یه چیز و ننوشتیم برای هم سن های شما کلاس رایگان هست!

ما نیاز به کمک مربی داریم بهتون آموزش میدیم میشید همکار ما و بعد مدتی حقوق هم دریافت میکنید از ما

کلاس هاتون کجاست؟
گفت پیست اسکیشیون اطراف کرجه گفتم نمیشناسم گفت من وسیله دارم میتونم ببرمتون اعتنایی نکردم و تشکر کردم از محبتشون

من :فکرامو میکنم تماس میگیرم

ببخشید شما همون خانمی هستید که کوله داشتید داشتید میرفتید باشگاه؟

:نه آقا، خدافظ.

با همسر مطرح کردم و گفتن که اگه دوست داری برو داشتم فکرامو میکردم که

غروب گوشیم زنگ خورد بله!!!بفرمایید!!!شما!!!

خانم ببخشید من هرچی فکر میکنم متوجه نمیشم شما کی هستی من بهتون تراکت دادم!

شما با مادرتون بودید؟!

همسرم کنارم بود و نتونستم چندتا درشت بارش کنم

امرتون؟!؟!

خواستم ببینم میاید کلاس؟

باید با همسرم مشورت کنم 

عه شما متاهلی!!!

و من تلفن و قطع میکنم و پشیمون میشم از کلاس اسکیت.

آلاء
۰۱ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۷

خاطرات آلاء قسمت7

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلاء
۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۴۲

میخوام برم دانشگاه

سلام 

تصمیم گرفتم برم دانشگاه

بعدا میگم چه سیری و طی کردم برای درس....

فعلا دیپلم ریاضی دارم و اصلا حوصله کنکور ندارم😢

تو بیان بچه ها یا دکترن یا پشت کنکوری

مام این وسط ول معطلیم:) انقدر حرف از درس زدید وسوسه شدیم:)

آبجی مارال که میخواد بخونه برای ارشد علوم تربیتی اصرار داره علوم تربیتی بخونم هم برای تربیت بچه خودم خوبه هم برای آینده شغلی 

دلم میخواد برم مشاوره و روانشناسی بخونم و ادامه بدم تا دکترا و بتونم مطب بزنم

از طرفی یه دلم میگه برو دنبال هنر و استعدادت

به رشته های پیراپزشکی هم علاقه دارم

از رشته های مهندسی متنفرم:/

چه کنم خدا😢

از طرفی هم میگم بشینم سرجام و زندگیم و کنم

آلاء
۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۶:۲۵

من کجا و شما کجا

بسم رب الحیدر

وقتی کارهارو به دست با کرامت خودشون میسپاری خوب فرمانروایی میکنن

دم اذان صبح پیام گذاشتم و التماس دعا گفتم و الان طلوع فجر خدا حاجت دلم و داد

و کسی و سر راهم گذاشت که تو این مسیز کمکم کنه

فکرش و نمیکردم به خود استاد مهدوی وصل بشم و قبول کنن با تمام مشغله ای که دارن بهم برنامه بدن و به شاگردی قبولم کنن...

همه این ها کار توعه خوب میشناسمت رحیم....

اگر یک قدم به سمت من آیید....

تو خوب جبران میکنی من هنوز نیومدم خدا اراده کردم که بیام....

سجده شکر بجا میارم....

شما خاطرات آلاء رو خوندید مزدونید آلاء یک درصد هم لیاقت این همه لطف پروردگارش و نداره....

این خداست که خداست....


آلاء
۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۱۱

نهج البلاغه خوانی

الحمدالله بنر کلاس ها هم طراحی شد

به امید خدا اگر نمردیم و زنده بودیم اینجا هم دوره نهج البلاغه خوانی میذاریم

دعا کنید مولا دست گیرمون باشن 

آلاء
۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۵

میخواستم ننویسم

تصمیم داشتم ننویسم وبلاگ گردی بخش زیادی از وقتم و گرفته 

باید مدیرت بشه...

خاطرات آلاء قسمت6هم نوشتم و پیش نویس کردم تصمیم گرفتم ادامه ندمش...

امروز زنگ زدم به ریحان و باهاش کلی صحبت کردم 30دیقه ای شد با اون لهجه شیرین اصفهانیش 

وقتی با من صحبت میکرد سعی میکرد بدون لهجه صحبت کنه و من ازش خواهش میکردم با لهجه شیرینش صحبت کنه اردو جهادی کرمانشاه برای خودم سود زیادی داشت و پیدا کردن دوست هایی از جنس عشق بود

گروه نهج البلاغه بودن و از طرحشون گفتن و از ارتباطشون با اقای مهدوی و از من خواستن هرشب ده دیقه وقت بذارم نهج البلاغه بخونم و حتما بخونم...به اون روشی که قبلا گفتم

تهمینه از شخصیت هایی بود که تو ذهن من موندگار شد همه چیزش سرجا بود همه بچه ها به تهمینه میسپردن برای نماز صبح بیدارشون کنه

همه کسایی که سفارش کرده بودن و با مهربونی بیدار میکرد ...خودش از اول تا طلوع افتاب بیدار بود و قران از دستش ننیفتاد

سر یه ساعت خاصی نهج البلاغه دستش بود یه ساعت خاصی صحیفه سجادیه و زیارت عاشورا و دعای عهد و آل یاسین رو هم داشت

و یه حجاب خیلی قشنگ و یه وقار و متانت خاص....

چهره کاملا معمولی ولی بسیار دلنشین ...

از دوستان همسر شهید حججی بود ...ازم خواست یه روز برم اصفهان و من و به دیدن همسرشهید حججی ببره 

من عاشق این شهید بزرگوارم.

از ریحان کمک خواستم برای شروع کلاس های نهج البلاغه و گفتم میخوام این طرح و شروع کنم اما میترسم

کلی بهم روحیه داد و گفت پشتمه..

خلاصه که ریحان ازم خواست بسم الله بگم و حرکت نهج البلاغه رو تو کرج شروع کنم 

قرار شد چهارشنبه اولین جلسه کلاسم باشه تو یکی از شهرک های اطراف کرج که قبلا گفتم باید دوتا ماشین سوارشم برسم بهش...

دعا کنید خوب پیش بره همه چی...



آلاء
۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۰

در جستجوی خویش



بریم یکم خودمون و پیدا کنیم:)

آلاء