یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

درباره بلاگ

به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم !
بخاطر تمام روزهایی که :
گرفت
شکست
تنگ شد ،
و کاری از دست من بر نمی‌آمد ...!

👤 من و ببخش من

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۲۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۴۲

میخوام برم دانشگاه

سلام 

تصمیم گرفتم برم دانشگاه

بعدا میگم چه سیری و طی کردم برای درس....

فعلا دیپلم ریاضی دارم و اصلا حوصله کنکور ندارم😢

تو بیان بچه ها یا دکترن یا پشت کنکوری

مام این وسط ول معطلیم:) انقدر حرف از درس زدید وسوسه شدیم:)

آبجی مارال که میخواد بخونه برای ارشد علوم تربیتی اصرار داره علوم تربیتی بخونم هم برای تربیت بچه خودم خوبه هم برای آینده شغلی 

دلم میخواد برم مشاوره و روانشناسی بخونم و ادامه بدم تا دکترا و بتونم مطب بزنم

از طرفی یه دلم میگه برو دنبال هنر و استعدادت

به رشته های پیراپزشکی هم علاقه دارم

از رشته های مهندسی متنفرم:/

چه کنم خدا😢

از طرفی هم میگم بشینم سرجام و زندگیم و کنم

۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۶:۲۵

من کجا و شما کجا

بسم رب الحیدر

وقتی کارهارو به دست با کرامت خودشون میسپاری خوب فرمانروایی میکنن

دم اذان صبح پیام گذاشتم و التماس دعا گفتم و الان طلوع فجر خدا حاجت دلم و داد

و کسی و سر راهم گذاشت که تو این مسیز کمکم کنه

فکرش و نمیکردم به خود استاد مهدوی وصل بشم و قبول کنن با تمام مشغله ای که دارن بهم برنامه بدن و به شاگردی قبولم کنن...

همه این ها کار توعه خوب میشناسمت رحیم....

اگر یک قدم به سمت من آیید....

تو خوب جبران میکنی من هنوز نیومدم خدا اراده کردم که بیام....

سجده شکر بجا میارم....

شما خاطرات آلاء رو خوندید مزدونید آلاء یک درصد هم لیاقت این همه لطف پروردگارش و نداره....

این خداست که خداست....


۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۱۱

نهج البلاغه خوانی

الحمدالله بنر کلاس ها هم طراحی شد

به امید خدا اگر نمردیم و زنده بودیم اینجا هم دوره نهج البلاغه خوانی میذاریم

دعا کنید مولا دست گیرمون باشن 

۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۵

میخواستم ننویسم

تصمیم داشتم ننویسم وبلاگ گردی بخش زیادی از وقتم و گرفته 

باید مدیرت بشه...

خاطرات آلاء قسمت6هم نوشتم و پیش نویس کردم تصمیم گرفتم ادامه ندمش...

امروز زنگ زدم به ریحان و باهاش کلی صحبت کردم 30دیقه ای شد با اون لهجه شیرین اصفهانیش 

وقتی با من صحبت میکرد سعی میکرد بدون لهجه صحبت کنه و من ازش خواهش میکردم با لهجه شیرینش صحبت کنه اردو جهادی کرمانشاه برای خودم سود زیادی داشت و پیدا کردن دوست هایی از جنس عشق بود

گروه نهج البلاغه بودن و از طرحشون گفتن و از ارتباطشون با اقای مهدوی و از من خواستن هرشب ده دیقه وقت بذارم نهج البلاغه بخونم و حتما بخونم...به اون روشی که قبلا گفتم

تهمینه از شخصیت هایی بود که تو ذهن من موندگار شد همه چیزش سرجا بود همه بچه ها به تهمینه میسپردن برای نماز صبح بیدارشون کنه

همه کسایی که سفارش کرده بودن و با مهربونی بیدار میکرد ...خودش از اول تا طلوع افتاب بیدار بود و قران از دستش ننیفتاد

سر یه ساعت خاصی نهج البلاغه دستش بود یه ساعت خاصی صحیفه سجادیه و زیارت عاشورا و دعای عهد و آل یاسین رو هم داشت

و یه حجاب خیلی قشنگ و یه وقار و متانت خاص....

چهره کاملا معمولی ولی بسیار دلنشین ...

از دوستان همسر شهید حججی بود ...ازم خواست یه روز برم اصفهان و من و به دیدن همسرشهید حججی ببره 

من عاشق این شهید بزرگوارم.

از ریحان کمک خواستم برای شروع کلاس های نهج البلاغه و گفتم میخوام این طرح و شروع کنم اما میترسم

کلی بهم روحیه داد و گفت پشتمه..

خلاصه که ریحان ازم خواست بسم الله بگم و حرکت نهج البلاغه رو تو کرج شروع کنم 

قرار شد چهارشنبه اولین جلسه کلاسم باشه تو یکی از شهرک های اطراف کرج که قبلا گفتم باید دوتا ماشین سوارشم برسم بهش...

دعا کنید خوب پیش بره همه چی...



۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۰

در جستجوی خویش



بریم یکم خودمون و پیدا کنیم:)

۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۷

اولین روز

بسم الله 

اقای همسر ساعت3شب سحری میل کردن و 3و نیم خونه رو به مقصد محل کار ترک کردن تا شنبه افطار تشریف بیارن خونه

من که ساعت3سحری و همراهشون خوردم انگار یک ساعت بیشتر روزه بودم....

صبح که چشمام و باز کردم دلم میخواست ساعا12باشه اما از بخت بدم ساعت9و نیم بود:|

نگاهی به ساعت انداختم و تا افطار عقربه هارو شمردم 11ساعت مونده تا اذان:/

تلوزیون و روشن کردم رنگ خدا رو نشون میداد من تابحال ندیده بودم شاید باورتون نشه آژانس شیشه ای هم ندیدم

حتی مختار رو برای اولین بار پارسال دیدم حتی جومونگ هم ندیدم :/ اهل فیلم نیستم با من هم هرکی فیلم ببینه حالش بهم میخوره:| خانواده میگن با آلا نباید فیلم دید=))

برای اولین بار با اشتیاق داشتم فیلم میدیدم  خیلی گریه کردم:'(

آبجی مارال زنگ زدگفت سبزی قرمه گرفتم بیا کمکم پاک کنیم ،

گفتم برای منم 6کیلو بگیر برای افطاری میخوام قرمه سبزی بد

م:)

 دیگه خانم خونه شدیم باید اینکارهارو خودمون انجام بدیم 

نگاهم به سینک ظرفشویی بود و ظرف هایی که از سحر لبخند میزدن و یک چشمم به تلوزیون و لباس هایی که از روی بند آورده بودم تو اتاق خواب و ریخت و پاش شده بود خونه

به تماشای فیلم ادامه دادم و مثل قرقری اتاق و تمیز کردم و ظرف هارو گذاشتم به لبخندشون ادامه بدن

همین الان داشتم به حوا میگفتم که اولین افطار و تنهام که موبایلم زنگ خورد و عروس عمو با اون صدای مهربون و صمیمیش بعد احوالپرسی گفت امشب افطار بیاین اینجا*_*

اصلا انگار کارخونه تیتاپ سازی 6دونگ به نام من زده شد:)

خوشحال و شاد خندانم قدر دنیارو میدانم:)

مردم و دعوت کنید افطاری خیلی لذت بخشه 

بعد از پاک کردن سبزی ها و شستنش تصمیم گرفتم افطاری قرمه سبزی ندم:/ حیف این همه زحمت نیست اخه؟!

تصمیم بر سوپ جو و ته چین مرغ شد:/

4ساعت مونده تا اذان

شاید باورتون نشه موقع پاک کردن سبزی اصلا غیبت نکردیم 

دوتا خواهر یه جا بودیم *_*


۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۳

چه خوب شد که آمدی رمضان

سلام رمضان...

چه خوب شد که آمدی و مارا از این زندگی یکنواخت و کسل کننده رها کردی:)

دلم تنگ شده بود برای دعای سحر

لحظه ناب افطار...و انتظار

شب های قدر و قرآن به سر..

الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب

الهی نگاهی....

 الهی که آخرین سالی باشه که بدون شما روزه میگیریم برگرد آقا

دعا کنید امسال بتونم روزه بگیرم:'(
۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۴

عنوان با شما

🔸روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی. رد می شدیم 

🔹دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد!

🔸همانطور که دور میشدیم به دوستم گفتم:"چه مرد عبوس و ترشرویی بود"

🔹دوستم گفت او همیشه این طور است!

🔸پرسیدم پس چرا تو به او احترام می گذاری؟!

🔺دوستم با تعجب گفت"چرا باید به او اجازه دهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!


امیرالمومنین علیه السلام:

خودتان را بر خوش اخلاقى تمرین و ریاضت دهید، زیرا که بنده مسلمان با خوش اخلاقى خود به درجه روزه گیر شب زنده دار مى رسد.


📚تحف العقول ص 111


پ ن:آدما هرچقدر که بدی کردن تو آدم خوبه زندگی خودت باش نذارید برای رفتارتون تصمیم بگیرن:)

پ ن2:تمرین کنیم خوش اخلاق باشیم

پ ن3:تلخ نباشیم:) ‏

۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۲

رقصی چنین میانه میدان آرزوست

از اونجایی که من یکجایی یکهویی عاشق چمران شدم:)

یک سخنرانی از آقای پناهیان گوش میدادم که گفت اگه کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست و نخونید جوونی نکردید و عمرتون بر فناست و اگر بمیرید رو سنگ قبرتون مینویسم جوان ناکام:/

این کتاب54صفحه ای و حتما بخونید

دریافت
عنوان: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
حجم: 463 کیلوبایت

منی که تنبلم تو کتاب خوندن دوسش داشتم:)
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۷

خاطرات آلا قسمت5

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلاء
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۱

تنها عشقم

مگه میشه باشی و تنها بمونم

محال بذاری محال بتونم....

چقدر خوبه که هستی خدااااااااااااااااااااااااا

خدایا هزار مرتبه شکر که تو رو دارم

همیشه دستم و گرفتی و نذاشتی غرق بشم....

دستم و میذارم روی رگ گردنم من حبل الورید

از رگ گردن نزدیک تری

آاااااااه خدای من....

عاشششششقتم با تمام وجووووووووووووود

۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۳

خاطرات آلاء قسمت4

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلاء
۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۴

رفتارهای نسبتا عجیب آلاء

دعوت شدیم به چالش وبلاگ یک هاتف

1.وقتی از یکی بدم بیاد به هیچ طریقی نمیتونم دیگه ازش خوشم بیاد:/ کل هیکلش و تو عسل کنه بذاره دهنم بالا میارم:/

2.کسی باهام بد حرف بزنه دیگه دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم.از بعضی بلاگرا بدم میاد نظرشون رو هم تو پست یکی دیگه میبینم باز بدم میاد:/

3.وقتی غذا میپزم نمیچشم و از حس ششم استفاده میکنم!اگه حس ششم بگه که غذا بی نمک یه قاشق نمک اضافه میکنم بهش و باز نمیچشم ببینم اندازه شد یا نه

4.به بو به شدت حساسم،بوی بد اعصابم و میریزه بهم!رابطه مستقیم با اعصابم داره!

5لج کنم بد لج میکنم!کلی برای کنکور درس خوندم و رشته مورد علاقم قبول شدم بابام یه بار گفت نرو بدون اینکه چیزی بگم لج کردم و گفتم باشه حرف تو باشه:/

6تو دوستی زیادی وفادارم ،با پدر و مادرهای دوستامم دوستم،معلم های اول ابتدایی و معاون روهم تو خیابون ببینم گرم احوال پرسی میکنم و خانم صداشون نیزنم

7.گاهی برای تهذیب نفس اگه هوس قرمه سبزی کنم براش املت میپزم پررو نشه:/ از املت متنفرم بعد لب نمیزنم به غذا !بعد خودم و فحش میدم این چه کاری بود من و چه به تهذیب نفس و این حرفا در اولین فرصت قرمه سبزی میپزم و دو وعده میخورم والا

8.اهل جر زنی و تقلب نیستم به شدت متنفرم!کسی تقلب میکرد هم علنی اعلام میکردم هم لوش میدادم :) متقلب دزده

9.عاشق سر به سر گذاشتن بچه هام!دوست دارم بگم خیلی بیریختی اونا بلبل زبونی کنن که ثابت کنن خودم بیریختم:)

10.تا بحال یه دونه رمان هم نخوندم،چندبار خواستم بخونم اول آخرش و خوندم بعد تا وسطا خوندم گذاشتم کنار

11قسمت آخر سریال هارو دوست ندارم ببینم:

12اصلا اهل دروغ نیستم،تو یه وبلاگی بد نظر گذاشتم ناشناس .اومد گفت تو بودی؟گفتم آره! کاری و انجام بدم اصلا زیرش نمیزنم.فقط همون وبلاگ بودا اگه کسی بد نظر گذاشته براتون من نبودم اگه باشم میگم بودم:)

13.اگر شش ساعت هم گریه کنم اصلا چهرم مشخص نمیکنه!

14عادت های غذایی خاصی دارم:)کم غذا و خوش خوراکم:) مثلا دلم میخواد رو ماکارانی ماست بریزم و با پیاز بخورمش. پیاز رو تو آبلیمو میذارم حس میکنم دارم جوجه میخورم،برنج سفید و با سالاد شیرازی دوست دارم.فقط پنیر تبریز میخورم اونم نه هر پنیری بوی گاو و گوسفند نده!ترد باشه و شور ،گوشت و توغذا نمیخورم فقط نگاهش میکنم:)

تو آش رشته کشک و ماست نمیریزم میگم مزش و از دست میده سالادکاهو رو دوستدارم سس بزنم (سسی که خودم درست کنم سس مایونز و ماست و آبلیمو و مرزه و نعنا و نمک سس خالی بدم میاد) شب تا صبح تو یخچال بمونه و نرم بشه بعد بخورمش

15.از سگ و گربه نفرت دارم!نمیتونم درک کنم کسایی ته تو خونه سگ و گربه نگهداری میکنن رو!!!

16 موقع خواب باید خونهتاریکه تاریک باشه ،محافظ رو هم از برق میکشم اون چراغ قرمزش دیده نشه،باطری ساعترو درمیارم صدای ساعت رو مخمه،تو تابستون هم پتو میکشم کولرگازی و روشن میکنم خونه یخ کنه بعد برم زیر پتو تو زمستونم خونه رو یخ میکنم میرم زیر دوتا پتو حتما موقع خواب باید یه بالشت زیر پام باشه

17.تو پفکا فقط پفک چاکلز و مینو رو دوستدارم چیپس هم فقط نمکی چیتوز بستنی هم فقط محصولات میهن و دومینو 

18بستنی و با نون لواش خیلی دوست دارم

19دلم میخواد جوجه زردارو ببرم حموم و بشورم تمیز شن بعد بذارم زیر آفتاب خشک بشن

20عاشق تمیز کزدن چیزهای خیلی کثیفم حس خلا بهم دست میده بعد تمیز شدنشون مثلا سیفون ظرفشویی و باز کنم بشورم دوباره ببندمش

21پیتزا و ساندویچ و بدون سس میخورم اصلا اعتقادی به اضافه کردن چیزی به غذا بعد از سرو ندارم

22سیب زمینی آب پز ببینم دهنم تلخ میشه کسی حلوم سیب زمینی آب پز بخوره حالم بد میشه مخصوصا اگر خالی گاز بزنه،الان که دارم مینویسم هم گلوم تلخ میشه

23اگه قاشق و به ظرف روحی بکشن گوشت تنم میریزه

24مورچه ببینم جایی جمع شده تمام تنم شروع به خارش میکنه سوسک و با دست میگیرم اما از مورچه متنفرم

25یه بچه لباس و به دندون بکشه بی اختیار میزنم زیر گوشش

26از بلاگرایی که نظر نمیذارن هم بدم میاد:/ کسایی که همیشه بهشون سرمیزنم ولی یه بار هم نمیان قطع دنبال کردن میزنم:/


اگه چیز عجیبی یادم اومد مینویسم

۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۳۸

خاطرات آلاء3

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلاء
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۹

پسره بیشرف

امروز با ماریا رفتیم بیرون که کفش بگیره

یه کتونی سبز کم رنگ بود که عاشقش شدم...اول دیدم که با چادر تو ذوق میزنه و بعد بفکر حقوقی افتادم که نگرفتیم

خمریم کتونی های خوشگلش و گرفت و رفتیم بستنی بخوریم که تموم شد:|

خواستیم بریم کافی شاپ همیشگی باز بفکر حقوقی که....

یه پسر زشت و انتر از روبرو میومد که یه دختر که داشت جهت مخالفش حرکت میکرد و با انگشت زد به اعضای بدنش!غ ق ذ

و یه دختر دیگه که گوشی دستش بود و از دستش گرفت و من هم وحشی شدم و داد زدم سرش مگه مرض داری عوضی؟!؟

گفت بابات مرض داره

نتونستم برم کافی شاپ گفتم برگرد پیداش کنیم و جیغ و داد کنیم مردم بریزن سرش و بزنن زیر گوشش حالش جا بیاد

برگشتیم و پیداش نکردم

عصبی شدم رفتیم نشستیم پارک و از گذشته ها حرف زدیم ....

ای کاش میزدم زیر گوش پسرِ ای کاش 4تا مرد پیدا میشد و حالش و جا میاوردن


۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۵

خاطرات آلاء 2

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلاء
۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۰

خاطرات آلاء

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
آلاء
۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۹

به بهانه روز جانباز

شهید یکبار شهید میشه و عندربهم یرزقون نزد خدا روزی میخوره....

مادرهای شهدا و همسرهاشون هزاربار شهید میشن

و از اونها سخت تر جانبازهایی هستن که بال پریدنشون زخمی شده و زمینی شدن پاهاشون رو زمینه و دلاشون تو آسمون

دنیا خیلی هاشون و زمین گیر کرده اما تو خلوت هاشون خدا میدونه چی میکشن...

وقتی خاطرات و تعریف میکنن....باید پای حرف هاشون بشینی

عزیزایی که چشم یا دست و پاشون جا گذاشتن تو اون زمین مقدس...

به نظرم از همه سخت تر قسمت اعصاب و روانه:'(

جانبازهایی که موج انفجار گرفتتشون

با یه صدا اعصابشون میریزه بهم...

تیک های عصبی دارن و یا کنترل اعصابشون سخته

همسرانشون که با صبوری به پای تمام بدخلقی هاشون میمونن و لبخند میزنن به دنیا و اداهاش

فرزندانشون که بی دلیل کتک میخورن چون بابا موجی شده و گریه نمیکنن که بابا که حالش خوب شد شرمنده نشه

برام تعریف میکنه که باباش با کابل کتکش میزده بی دلیل بعد که حالش خوب میشده بغلشون میکرده و گریه میکرده

تو تمام خاطرات کودکیش باباش حالش خراب بوده و اون در حال کتک خوردن...

میگه یه وقتایی دعا میکردم شهید بشه تا ونقدر شرمندمون نشه و بعد کتک زدن به دست و پامون بیفته حلالش کنیم

خدایا خودت صبربده

۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۰

سقای آب و ادب

خیلی خجالت میکشم از شما

هیچوقت نتونستم باهاتون ارتباط بگیرم:'(

خودتون بیاین باب دوستی و باز کنید:(

تولدتون مبارک.

۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۸

عاشقی

میدانی جانم

عشق مثل اعتیاد میماند:!!!!!

شاید فکر کنی این اولین و آخرین بار است و اگر نرسیدی و شکست خوردی ترک میکنی و همان آدم قبل میشوی

همانطور که ترک کردن اعتیاد کار به شدت سختیست فراموش کردن یک عشق هم کار راحتی نیست:)

معتاد نشدم اما عاشق شده ام

خوب میدانم که خماری یعنی چه

وقتی شب هنگام یادچشمانش بیافتی و نتوانی کاری کنی

و دیگر چشمانی نباشد که از نگاه کردن به آن سیر شوی...

عاشق گاو پیشانی سفید است!

هرکس قیافه درهم و آشفته ات را ببیند میگوید عاشق شدی؟؟؟؟

و یک بیت از حافظ که همه بالاتفاق حفظیم

آهی از درون....

درد عشقی کشیده ام که مپرس.....

خلاصه که جانم عشق مثل اعتیاده ویرونت میکنه بنیانت و از هم میپاشه...

من اگه بخوام حرفی بزنم و پست و ببندم میگم عاشق نشید!

خواستیدم عاشق بشید با احتیاط عاشق بشید!!!!!!

 پ ن:حالمان خوش نیست در حالت نعشگی نوشتیم پست را!