یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

درباره بلاگ

به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم !
بخاطر تمام روزهایی که :
گرفت
شکست
تنگ شد ،
و کاری از دست من بر نمی‌آمد ...!

👤 من و ببخش من

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

۲۰ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۷ ثبت شده است

۳۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۴۲

میخوام برم دانشگاه

سلام 

تصمیم گرفتم برم دانشگاه

بعدا میگم چه سیری و طی کردم برای درس....

فعلا دیپلم ریاضی دارم و اصلا حوصله کنکور ندارم😢

تو بیان بچه ها یا دکترن یا پشت کنکوری

مام این وسط ول معطلیم:) انقدر حرف از درس زدید وسوسه شدیم:)

آبجی مارال که میخواد بخونه برای ارشد علوم تربیتی اصرار داره علوم تربیتی بخونم هم برای تربیت بچه خودم خوبه هم برای آینده شغلی 

دلم میخواد برم مشاوره و روانشناسی بخونم و ادامه بدم تا دکترا و بتونم مطب بزنم

از طرفی یه دلم میگه برو دنبال هنر و استعدادت

به رشته های پیراپزشکی هم علاقه دارم

از رشته های مهندسی متنفرم:/

چه کنم خدا😢

از طرفی هم میگم بشینم سرجام و زندگیم و کنم

آلاء
۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۶:۲۵

من کجا و شما کجا

بسم رب الحیدر

وقتی کارهارو به دست با کرامت خودشون میسپاری خوب فرمانروایی میکنن

دم اذان صبح پیام گذاشتم و التماس دعا گفتم و الان طلوع فجر خدا حاجت دلم و داد

و کسی و سر راهم گذاشت که تو این مسیز کمکم کنه

فکرش و نمیکردم به خود استاد مهدوی وصل بشم و قبول کنن با تمام مشغله ای که دارن بهم برنامه بدن و به شاگردی قبولم کنن...

همه این ها کار توعه خوب میشناسمت رحیم....

اگر یک قدم به سمت من آیید....

تو خوب جبران میکنی من هنوز نیومدم خدا اراده کردم که بیام....

سجده شکر بجا میارم....

شما خاطرات آلاء رو خوندید مزدونید آلاء یک درصد هم لیاقت این همه لطف پروردگارش و نداره....

این خداست که خداست....


آلاء
۳۰ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۴:۱۱

نهج البلاغه خوانی

الحمدالله بنر کلاس ها هم طراحی شد

به امید خدا اگر نمردیم و زنده بودیم اینجا هم دوره نهج البلاغه خوانی میذاریم

دعا کنید مولا دست گیرمون باشن 

آلاء
۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۳۵

میخواستم ننویسم

تصمیم داشتم ننویسم وبلاگ گردی بخش زیادی از وقتم و گرفته 

باید مدیرت بشه...

خاطرات آلاء قسمت6هم نوشتم و پیش نویس کردم تصمیم گرفتم ادامه ندمش...

امروز زنگ زدم به ریحان و باهاش کلی صحبت کردم 30دیقه ای شد با اون لهجه شیرین اصفهانیش 

وقتی با من صحبت میکرد سعی میکرد بدون لهجه صحبت کنه و من ازش خواهش میکردم با لهجه شیرینش صحبت کنه اردو جهادی کرمانشاه برای خودم سود زیادی داشت و پیدا کردن دوست هایی از جنس عشق بود

گروه نهج البلاغه بودن و از طرحشون گفتن و از ارتباطشون با اقای مهدوی و از من خواستن هرشب ده دیقه وقت بذارم نهج البلاغه بخونم و حتما بخونم...به اون روشی که قبلا گفتم

تهمینه از شخصیت هایی بود که تو ذهن من موندگار شد همه چیزش سرجا بود همه بچه ها به تهمینه میسپردن برای نماز صبح بیدارشون کنه

همه کسایی که سفارش کرده بودن و با مهربونی بیدار میکرد ...خودش از اول تا طلوع افتاب بیدار بود و قران از دستش ننیفتاد

سر یه ساعت خاصی نهج البلاغه دستش بود یه ساعت خاصی صحیفه سجادیه و زیارت عاشورا و دعای عهد و آل یاسین رو هم داشت

و یه حجاب خیلی قشنگ و یه وقار و متانت خاص....

چهره کاملا معمولی ولی بسیار دلنشین ...

از دوستان همسر شهید حججی بود ...ازم خواست یه روز برم اصفهان و من و به دیدن همسرشهید حججی ببره 

من عاشق این شهید بزرگوارم.

از ریحان کمک خواستم برای شروع کلاس های نهج البلاغه و گفتم میخوام این طرح و شروع کنم اما میترسم

کلی بهم روحیه داد و گفت پشتمه..

خلاصه که ریحان ازم خواست بسم الله بگم و حرکت نهج البلاغه رو تو کرج شروع کنم 

قرار شد چهارشنبه اولین جلسه کلاسم باشه تو یکی از شهرک های اطراف کرج که قبلا گفتم باید دوتا ماشین سوارشم برسم بهش...

دعا کنید خوب پیش بره همه چی...



آلاء
۲۹ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۲:۲۰

در جستجوی خویش



بریم یکم خودمون و پیدا کنیم:)

آلاء
۲۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۷

اولین روز

بسم الله 

اقای همسر ساعت3شب سحری میل کردن و 3و نیم خونه رو به مقصد محل کار ترک کردن تا شنبه افطار تشریف بیارن خونه

من که ساعت3سحری و همراهشون خوردم انگار یک ساعت بیشتر روزه بودم....

صبح که چشمام و باز کردم دلم میخواست ساعا12باشه اما از بخت بدم ساعت9و نیم بود:|

نگاهی به ساعت انداختم و تا افطار عقربه هارو شمردم 11ساعت مونده تا اذان:/

تلوزیون و روشن کردم رنگ خدا رو نشون میداد من تابحال ندیده بودم شاید باورتون نشه آژانس شیشه ای هم ندیدم

حتی مختار رو برای اولین بار پارسال دیدم حتی جومونگ هم ندیدم :/ اهل فیلم نیستم با من هم هرکی فیلم ببینه حالش بهم میخوره:| خانواده میگن با آلا نباید فیلم دید=))

برای اولین بار با اشتیاق داشتم فیلم میدیدم  خیلی گریه کردم:'(

آبجی مارال زنگ زدگفت سبزی قرمه گرفتم بیا کمکم پاک کنیم ،

گفتم برای منم 6کیلو بگیر برای افطاری میخوام قرمه سبزی بد

م:)

 دیگه خانم خونه شدیم باید اینکارهارو خودمون انجام بدیم 

نگاهم به سینک ظرفشویی بود و ظرف هایی که از سحر لبخند میزدن و یک چشمم به تلوزیون و لباس هایی که از روی بند آورده بودم تو اتاق خواب و ریخت و پاش شده بود خونه

به تماشای فیلم ادامه دادم و مثل قرقری اتاق و تمیز کردم و ظرف هارو گذاشتم به لبخندشون ادامه بدن

همین الان داشتم به حوا میگفتم که اولین افطار و تنهام که موبایلم زنگ خورد و عروس عمو با اون صدای مهربون و صمیمیش بعد احوالپرسی گفت امشب افطار بیاین اینجا*_*

اصلا انگار کارخونه تیتاپ سازی 6دونگ به نام من زده شد:)

خوشحال و شاد خندانم قدر دنیارو میدانم:)

مردم و دعوت کنید افطاری خیلی لذت بخشه 

بعد از پاک کردن سبزی ها و شستنش تصمیم گرفتم افطاری قرمه سبزی ندم:/ حیف این همه زحمت نیست اخه؟!

تصمیم بر سوپ جو و ته چین مرغ شد:/

4ساعت مونده تا اذان

شاید باورتون نشه موقع پاک کردن سبزی اصلا غیبت نکردیم 

دوتا خواهر یه جا بودیم *_*


آلاء
۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۳۳

چه خوب شد که آمدی رمضان

سلام رمضان...

چه خوب شد که آمدی و مارا از این زندگی یکنواخت و کسل کننده رها کردی:)

دلم تنگ شده بود برای دعای سحر

لحظه ناب افطار...و انتظار

شب های قدر و قرآن به سر..

الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب

الهی نگاهی....

 الهی که آخرین سالی باشه که بدون شما روزه میگیریم برگرد آقا

دعا کنید امسال بتونم روزه بگیرم:'(
آلاء
۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۰۴

عنوان با شما

🔸روزی با دوستم از کنار دکه روزنامه فروشی. رد می شدیم 

🔹دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از مرد روزنامه فروش تشکر کرد اما آن مرد هیچ پاسخی به تشکر او نداد!

🔸همانطور که دور میشدیم به دوستم گفتم:"چه مرد عبوس و ترشرویی بود"

🔹دوستم گفت او همیشه این طور است!

🔸پرسیدم پس چرا تو به او احترام می گذاری؟!

🔺دوستم با تعجب گفت"چرا باید به او اجازه دهم که برای رفتار من تصمیم بگیرد؟!


امیرالمومنین علیه السلام:

خودتان را بر خوش اخلاقى تمرین و ریاضت دهید، زیرا که بنده مسلمان با خوش اخلاقى خود به درجه روزه گیر شب زنده دار مى رسد.


📚تحف العقول ص 111


پ ن:آدما هرچقدر که بدی کردن تو آدم خوبه زندگی خودت باش نذارید برای رفتارتون تصمیم بگیرن:)

پ ن2:تمرین کنیم خوش اخلاق باشیم

پ ن3:تلخ نباشیم:) ‏

آلاء
۲۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۲۲

رقصی چنین میانه میدان آرزوست

از اونجایی که من یکجایی یکهویی عاشق چمران شدم:)

یک سخنرانی از آقای پناهیان گوش میدادم که گفت اگه کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست و نخونید جوونی نکردید و عمرتون بر فناست و اگر بمیرید رو سنگ قبرتون مینویسم جوان ناکام:/

این کتاب54صفحه ای و حتما بخونید

دریافت
عنوان: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
حجم: 463 کیلوبایت

منی که تنبلم تو کتاب خوندن دوسش داشتم:)
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۵:۰۷

خاطرات آلا قسمت5

بسم الله 

من که محمد و ندیده بودم

به نظرم یه پسر چهارشونه بود با قد بلند و ته ریش و خوشتیپ...

یه همچین جنتلمنی برای خودم تصور کرده بودم و باهاش صحبت میکردم ،آدم متشخصی بود پشت تلفن:/

از پشت تلفن که نمیشه کسی و شناخت:| ما به درجات عالیه رسیده بودیم و از پشت تلفن طرفمون و شناختیم:|

تعطیلات تابستون بود و رفته بود شهرشون اون ارومیه و من کرج

میگفتم اگه از قیافت بدم بیاد چی؟!

اصرار داشت که ببینمش

برام یه ایمیل ساخت و عکسش و برام ایمیل کرد

با ساره رفتیم کافی نت تا شاهزاده رو ببینیم

وقتی پسورد و وارد کردم و این باکس و باز کردم فقط جفتمون زدیم زیر خنده اصلا به دلم ننشست

خیلی حالم بد شد!!!!

یه ویلن هم گرفته بود دستش محمد نوازنده ویلن بود چیزی که من آرزوش و داشتم:)

خلاصه که زنگ زدم و گفتم اصلا ازت خوشم نیومد:|

کلی تا خونه بهش خندیدیم و به خودم و تصورم خیلی خندیدم!!!!

محمد ول کن نبود

گریه میکرد 

سه شبانه روز زنگ میزد و جوابش و نمیدادم.گفتم بیخیال ،انگیزه دادی بهم منم انگیزه گرفتم ول کن قضیه شو

گفت آلا من عاشقتم!!!!

نمیدونم چطور ندیده عاشقم شده بود!!!!!باورش نداشتم!

گفت بذار یه عکس دیگه بفرستم

چندتا عکس فرستاد

رفتم دیدم ،قابل تحمل تر بودن ...

گفت فرصت بده خودمو بهت ثابت کنم....

کاش هیچوقت فرصت نمیدادم...

ادامه دارد


آلاء
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۱۱

تنها عشقم

مگه میشه باشی و تنها بمونم

محال بذاری محال بتونم....

چقدر خوبه که هستی خدااااااااااااااااااااااااا

خدایا هزار مرتبه شکر که تو رو دارم

همیشه دستم و گرفتی و نذاشتی غرق بشم....

دستم و میذارم روی رگ گردنم من حبل الورید

از رگ گردن نزدیک تری

آاااااااه خدای من....

عاشششششقتم با تمام وجووووووووووووود

۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۳

خاطرات آلاء قسمت4

بسم الله

زمان کنکور بود

یادمه عشق و علاقه عجیبی به رشته گرافیک داشتم،ریاضی و فیزیکمم خوب بود

نمیدونم چه سری بین ریاضی و هنر هست که اکثر بچه های ریاضی به هنر علاقه دارن:) بچه های هنر هم ریاضیشون خوبه! مامان به اصرار خانن مدیر تو رشته ریاضی ثبت نامم کرده بود!من که به عشق گرافیک خودم و تا دبیرستان کشونده بودم بالاجبار وارد رشته ریاضی شدم!!!!

اشتیاقی برای کنکور نداشتم به اصرار دوستم قرار شد با یه مشاور صحبت کنم تا یکم من و علاقه مند کنه به ریاضی و یکم انگیزه بده برای آینده!

مشاور پشتیبان دوستم بود تو آموزشگاه قلم چی!پشتیبان ها هم اصولا کسایی هستن که تو کنکور رتبه های خوبی آوردن!دانشجوی دانشگاه تهران بود 

منم که عاشق سر در دانشگاه تهران:| فقط سر درش و دوست داشتم:/

خلاصه که تماس گرفتم و اولین باری بود که صدای یه پسر به گوشم میخورد از پشت گوشی...

شیطون و شر بودم اما اهل این کارها نبودم!

سنی هم نداشتم تازه17سالم بود.البته اون موقع فکر میکردم خیلی بزرگم!!!

کلی حرف زد و سعی داشت بهم انگیزه بده انقدر سرد و خشک بودم خودش هم از رو رفت چندتا تیکه ترکی انداخت وسط مکالمه و نفهمیدم!بچه ارومیه بود

ساده و بچه مثبت!

رسالتش شده بود انگیزه دادن به من !

اس ام اس دادن ها شروع شد و تماس ها و انگیزه دادن ها و سراغ درس هام و گرفتن ها 

هرکاری میکرد برم قلم چی موفق نشد،میگفتم اونا یه باندن:| قبول شدن و نشدنم ربطی به قلم چی نداره

اگه بخوام قبول میشم،من نمیخوام:)

بابام میگفت فقط باید بریم صنعتی شریف یا امیرکبیر

منم میگفتم فقط میرم هنر 

دعوا تو خونه ما بود تا روز انتخاب رشته...

خلاصه که محمد تا امتحان های خرداد با من صحبت میکرد و هیچ نتیجه اس نداشت و من خدافظی کردم و تشکر کردم که برام وقت گذاشته و شمارش و پاک کردم و فراموشش کردم؛)

یه شب تابستون بود منم حسابی حوصلم سر رفته بود

برام پیام اومد بیداری؟

پشت بیداری کلی حرفه همیشه:/

جواب دادم بله شما؟

محمدم

جوابی ندادم

خواستم ببینم درس میخونید؟!

من:نه!

من خیلی تنهام

من:چیکار کنم؟!

همینجوری گفتم

و کم کم شروع شد ...

تماس ها و پیام هاش کلافم کرده بود...

من اصلا قیافش و ندیده بودم فقط پشت تلفن صداش و شنیده بودم هنوز صداش تو گوشم هست...

انقدر پیله کرد که کم کم متوجه شدم داره ازش خوشم میاد

ادامه دارد...

آلاء
۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۳۴

رفتارهای نسبتا عجیب آلاء

دعوت شدیم به چالش وبلاگ یک هاتف

1.وقتی از یکی بدم بیاد به هیچ طریقی نمیتونم دیگه ازش خوشم بیاد:/ کل هیکلش و تو عسل کنه بذاره دهنم بالا میارم:/

2.کسی باهام بد حرف بزنه دیگه دلم نمیخواد باهاش حرف بزنم.از بعضی بلاگرا بدم میاد نظرشون رو هم تو پست یکی دیگه میبینم باز بدم میاد:/

3.وقتی غذا میپزم نمیچشم و از حس ششم استفاده میکنم!اگه حس ششم بگه که غذا بی نمک یه قاشق نمک اضافه میکنم بهش و باز نمیچشم ببینم اندازه شد یا نه

4.به بو به شدت حساسم،بوی بد اعصابم و میریزه بهم!رابطه مستقیم با اعصابم داره!

5لج کنم بد لج میکنم!کلی برای کنکور درس خوندم و رشته مورد علاقم قبول شدم بابام یه بار گفت نرو بدون اینکه چیزی بگم لج کردم و گفتم باشه حرف تو باشه:/

6تو دوستی زیادی وفادارم ،با پدر و مادرهای دوستامم دوستم،معلم های اول ابتدایی و معاون روهم تو خیابون ببینم گرم احوال پرسی میکنم و خانم صداشون نیزنم

7.گاهی برای تهذیب نفس اگه هوس قرمه سبزی کنم براش املت میپزم پررو نشه:/ از املت متنفرم بعد لب نمیزنم به غذا !بعد خودم و فحش میدم این چه کاری بود من و چه به تهذیب نفس و این حرفا در اولین فرصت قرمه سبزی میپزم و دو وعده میخورم والا

8.اهل جر زنی و تقلب نیستم به شدت متنفرم!کسی تقلب میکرد هم علنی اعلام میکردم هم لوش میدادم :) متقلب دزده

9.عاشق سر به سر گذاشتن بچه هام!دوست دارم بگم خیلی بیریختی اونا بلبل زبونی کنن که ثابت کنن خودم بیریختم:)

10.تا بحال یه دونه رمان هم نخوندم،چندبار خواستم بخونم اول آخرش و خوندم بعد تا وسطا خوندم گذاشتم کنار

11قسمت آخر سریال هارو دوست ندارم ببینم:

12اصلا اهل دروغ نیستم،تو یه وبلاگی بد نظر گذاشتم ناشناس .اومد گفت تو بودی؟گفتم آره! کاری و انجام بدم اصلا زیرش نمیزنم.فقط همون وبلاگ بودا اگه کسی بد نظر گذاشته براتون من نبودم اگه باشم میگم بودم:)

13.اگر شش ساعت هم گریه کنم اصلا چهرم مشخص نمیکنه!

14عادت های غذایی خاصی دارم:)کم غذا و خوش خوراکم:) مثلا دلم میخواد رو ماکارانی ماست بریزم و با پیاز بخورمش. پیاز رو تو آبلیمو میذارم حس میکنم دارم جوجه میخورم،برنج سفید و با سالاد شیرازی دوست دارم.فقط پنیر تبریز میخورم اونم نه هر پنیری بوی گاو و گوسفند نده!ترد باشه و شور ،گوشت و توغذا نمیخورم فقط نگاهش میکنم:)

تو آش رشته کشک و ماست نمیریزم میگم مزش و از دست میده سالادکاهو رو دوستدارم سس بزنم (سسی که خودم درست کنم سس مایونز و ماست و آبلیمو و مرزه و نعنا و نمک سس خالی بدم میاد) شب تا صبح تو یخچال بمونه و نرم بشه بعد بخورمش

15.از سگ و گربه نفرت دارم!نمیتونم درک کنم کسایی ته تو خونه سگ و گربه نگهداری میکنن رو!!!

16 موقع خواب باید خونهتاریکه تاریک باشه ،محافظ رو هم از برق میکشم اون چراغ قرمزش دیده نشه،باطری ساعترو درمیارم صدای ساعت رو مخمه،تو تابستون هم پتو میکشم کولرگازی و روشن میکنم خونه یخ کنه بعد برم زیر پتو تو زمستونم خونه رو یخ میکنم میرم زیر دوتا پتو حتما موقع خواب باید یه بالشت زیر پام باشه

17.تو پفکا فقط پفک چاکلز و مینو رو دوستدارم چیپس هم فقط نمکی چیتوز بستنی هم فقط محصولات میهن و دومینو 

18بستنی و با نون لواش خیلی دوست دارم

19دلم میخواد جوجه زردارو ببرم حموم و بشورم تمیز شن بعد بذارم زیر آفتاب خشک بشن

20عاشق تمیز کزدن چیزهای خیلی کثیفم حس خلا بهم دست میده بعد تمیز شدنشون مثلا سیفون ظرفشویی و باز کنم بشورم دوباره ببندمش

21پیتزا و ساندویچ و بدون سس میخورم اصلا اعتقادی به اضافه کردن چیزی به غذا بعد از سرو ندارم

22سیب زمینی آب پز ببینم دهنم تلخ میشه کسی حلوم سیب زمینی آب پز بخوره حالم بد میشه مخصوصا اگر خالی گاز بزنه،الان که دارم مینویسم هم گلوم تلخ میشه

23اگه قاشق و به ظرف روحی بکشن گوشت تنم میریزه

24مورچه ببینم جایی جمع شده تمام تنم شروع به خارش میکنه سوسک و با دست میگیرم اما از مورچه متنفرم

25یه بچه لباس و به دندون بکشه بی اختیار میزنم زیر گوشش

26از بلاگرایی که نظر نمیذارن هم بدم میاد:/ کسایی که همیشه بهشون سرمیزنم ولی یه بار هم نمیان قطع دنبال کردن میزنم:/


اگه چیز عجیبی یادم اومد مینویسم

آلاء
۰۷ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۳۸

خاطرات آلاء3

دلم نمیخواد خیلی از این قسمت از خاطراتم حرفی بزنم ولی سر بسته یه چیزایی میگم و رد میشم

شنیده بودم که گفته بودن بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود!

ماهم نخواستیم دلمون پیر شه و خواستیم با عشق زندگی کنیم!

اصلا این کشش به جنس مخالف از کودکی با آدم همراهه!!!

اکثرتون شاید تجربه کرده باشید تو بچگی از یکی از دختر یا پسرهای فامیل یا در و همسایه خوشتون میاد!

و اگر اینو تجربه نکرده باشید قطعا از یه هنرپیشه و یا خواننده ای خوشتون میاد:)

من این و تجربه نکردم !گزینه اول و تجربه کردم

یکم که بزرگتر بشیم اونها رو فراموش میکنیم و میبینیم دوست داشتنشون بی فایدست و دلمون میخواد کسی و برای دوست داشتن داشته باشیم

بابام بابام بابام!!!همیشه آرزو داشتم من و دخترگلم صدا بزنه!گلم نمیگفت مهم نبود !دخترم صدا بزنه!میم مالکیت هم نخواستیم...دختر...

دلم میخواست وقتی دیروقت میام خونه نگرانم بشه زنگ بزنه بگه آلاءجان بابا کجایی؟نگرانت شدم.مواظب خودت باش دخترم

من غلط میکردم دیگه دیر بیام خونه!

اگر حالش خوب نبود و من دیرمیومد شاید چهارتا فحش میداد!منم خوشحال از اینکه تونستم حرصش بدم و کمی از عقده هام و خالی کنم!

کلاس پنجم ابتدایی بودم پسرهمسایه سر کوچه بهم گفت عروس ننم میشی؟

منم گریه کنان اومدم خونه که مامان کریم به من این حرف و زد بابامم خونه بود توقع داشتم بره بزنه زیر گوشش!رفت سرکوچه و برگشت اومد زد زیر گوش من!

از اون روز به بعد فهمیدم هیچوقت نمیشه به این مرد تکیه کرد!

حتم دارم اگر بابام رفیقم بود بزرگترین عشقم میشد:'(

نمیخوام اشتباهم و توجیه کنم ولی بی تاثیر هم نبود!

بابا که عاشق مارال بود ...خواهر بزرگم گفتم به علت....

حسادتم و بیشتر میکرد و احساس میکردم تو این خونه یه غریبم 

این شد که من تو 17سالگی یه پسر و تو زندگیم راه دادم تا بهم محبت کنه!!!!

و من تمام احساسات پاک و ضریف و دست نخورده دخترانم و به پاش ریختم:'(....

ادامه دارد....

آلاء
۰۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۰:۵۹

پسره بیشرف

امروز با ماریا رفتیم بیرون که کفش بگیره

یه کتونی سبز کم رنگ بود که عاشقش شدم...اول دیدم که با چادر تو ذوق میزنه و بعد بفکر حقوقی افتادم که نگرفتیم

خمریم کتونی های خوشگلش و گرفت و رفتیم بستنی بخوریم که تموم شد:|

خواستیم بریم کافی شاپ همیشگی باز بفکر حقوقی که....

یه پسر زشت و انتر از روبرو میومد که یه دختر که داشت جهت مخالفش حرکت میکرد و با انگشت زد به اعضای بدنش!غ ق ذ

و یه دختر دیگه که گوشی دستش بود و از دستش گرفت و من هم وحشی شدم و داد زدم سرش مگه مرض داری عوضی؟!؟

گفت بابات مرض داره

نتونستم برم کافی شاپ گفتم برگرد پیداش کنیم و جیغ و داد کنیم مردم بریزن سرش و بزنن زیر گوشش حالش جا بیاد

برگشتیم و پیداش نکردم

عصبی شدم رفتیم نشستیم پارک و از گذشته ها حرف زدیم ....

ای کاش میزدم زیر گوش پسرِ ای کاش 4تا مرد پیدا میشد و حالش و جا میاوردن


آلاء
۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۳۵

خاطرات آلاء 2

بسم الله النور

میدونی رفیق تو این زمونه که همه درحال خودکشی کردنن برای نشون دادن خوبی هاشون

و اینکه به رخت بکشن که من از تو خوبترم یکم عجیبه کسی بخواد بگه من خیلی بدم!(شاید الانم منظورم این بود که من خیلی خوبم که میگم من بدم!)

خودت که داری تو این جامعه زندگی میکنی و میبینی اوضاع از چه قراره!

کافیه فقط یه سر به اینستاگرام بزنی و فضای عمومی رو ببینی و منم اضافه گویی نکنم

اون دخترهارو میبینی ؟من یکی بودم مثل اونها شاید اوضاعم بدتر هم بود

منظورم ظاهر قضیست،من از باطنشون خبر ندارم قطعا از الان من هم بهترن

یکی ازم پرسید اون موقع ها که درکه و دربند و کنسرت میرفتم و شاد بودم الان که برای خودم محدودیت ایجاد کردم اون شادی و دارم؟

میخوام از شادی هام بگم:

ما (من و دوستام)صبح از خونه درمیومدیم و شب برمیگشتیم خونه و کلی شاد بودیم

ساره گیتار میزد و با خودش هم همه جا میاورد اصلا اون زمانکلاس خاصی داشت گیتار رو دوش گذاشتن بعد هم که رفت معماری بخاطر اون قوطی (اونی که نقشه هاشون و میذارن توش) که رو دوششونه=)

شب که میومدیم نگاه به لاک ناخنم مینداختم که حال نداشتم پاکش کنم و برم وضو بگیرم و نماز هایی که از صبح قضا شده بود و بخونم

یه لبخند میزدم و میخوابیدم

درگیر بودم میدونستم نماز آرامش بخشه واجب خداست .مامانم با هیچی کار نداشت اما میگفت نمازتون و بخونید!!!!!

روزه هم نمیذاشت بگیرما میگفت لاغری ضعف میکنی :|

خلاصه که شادی هامون سطحی بود!

همین که میدونستم کاری که دارم میکنم خیلی درست نیست ولی مدام با خودم جنگ داشتم

برای توجیه کارم مجبور بودم خدا رو ببرم زیر سوال و اینکه بگم این گناه نیست!!!

دربرابر گناه های دیگه ما خیلی هم فرشته ایم

وقتی با محمد آشنا شدم گفتم عاشقی جرم نیست گناه هم نیست تازه قصدمون ازدواجه:/

تو همه اون شادی ها یه چیز همیشه آزارم میداد توجیه گناه!

من 12شب هم خونه اومدم یه چی مثل خوره روحم و میخورد اما میخواستم وانمود کنم خیلی آدم شاد و لارجی(لارژ؟) ام!

ادامه دارد...



آلاء
۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۵۰

خاطرات آلاء

بسم الله الرحمن الرحیم

تو این اوضاع و بازار روزگار که رقابت بر سر زیبایی شده و زن من از زن تو خوشگلتره و من از تو خوشگلترم و ناخن من درازتره پوست منم بُرنزه تره دُبِی کدوم وره؟؟؟

خانم هامون درگیر کشیدن پوست و عمل بینی و کاشت گونه و مژه و هستن حجاب خیلی جایی نداره بین خانم ها

و حرف زدن از حجاب هم گوش شنوایی نداره:'(

حرف ها هم تکراری شدن زن مثل مروارید در صدف است...زن مثل عطر است...ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است

انقدر شنیدیم تکراری شده!

از زمانی بگم که بی حجاب بودم اول عرض کنم منظورم از بی حجابی مانتو نیست هستن خانم هایی که با مانتو حجابشون و حفظ میکنن خیلی متین وخانم هم هستن و قابل ستایشن تو این زمونه ای که وصف شد...

حقیقا بخاطر جلب توجه بود همه حرکاتم شاید اوایل برای دل خودم بود!

اما کم کم دلم میخواست نظر دیگران هم راجبم خوب باشه و خوششون بیاد

برای خودم زندگی نمیکردم...

هر روز دربند و درکه و سینما و کنسرت و کافی شاپ قهقهه کنان و شاد 

ته همه خنده ها یه چیزی کم بود انگار یه خلا!

الان بی حجاب هارو درک میکنم و اگه حرفی میزنم قضاوتی نیست چون خودم هم بی حجاب بودم:'(

گاهی دلم میخواست روسریم و به سرچوب بزنم و آتیشش بزنم

گاهی دلم میخواست دگمه های مانتوم و باز کنم و آزاد باشم!

یه راه بی پایانه بی حجابی مرزی نداره

برعکس حجاب که یه مرز روشن داشت چادر رو انتخاب کردی و این حریم توعه

اما من مرزی نداشتم هرروز مانتوم کوتاه تر میشد و شالم عقب تر میرفت 

درگیر مدل موهام بودم و رنگ لاکم...

ادامه دارد...

آلاء
۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۴۹

به بهانه روز جانباز

شهید یکبار شهید میشه و عندربهم یرزقون نزد خدا روزی میخوره....

مادرهای شهدا و همسرهاشون هزاربار شهید میشن

و از اونها سخت تر جانبازهایی هستن که بال پریدنشون زخمی شده و زمینی شدن پاهاشون رو زمینه و دلاشون تو آسمون

دنیا خیلی هاشون و زمین گیر کرده اما تو خلوت هاشون خدا میدونه چی میکشن...

وقتی خاطرات و تعریف میکنن....باید پای حرف هاشون بشینی

عزیزایی که چشم یا دست و پاشون جا گذاشتن تو اون زمین مقدس...

به نظرم از همه سخت تر قسمت اعصاب و روانه:'(

جانبازهایی که موج انفجار گرفتتشون

با یه صدا اعصابشون میریزه بهم...

تیک های عصبی دارن و یا کنترل اعصابشون سخته

همسرانشون که با صبوری به پای تمام بدخلقی هاشون میمونن و لبخند میزنن به دنیا و اداهاش

فرزندانشون که بی دلیل کتک میخورن چون بابا موجی شده و گریه نمیکنن که بابا که حالش خوب شد شرمنده نشه

برام تعریف میکنه که باباش با کابل کتکش میزده بی دلیل بعد که حالش خوب میشده بغلشون میکرده و گریه میکرده

تو تمام خاطرات کودکیش باباش حالش خراب بوده و اون در حال کتک خوردن...

میگه یه وقتایی دعا میکردم شهید بشه تا ونقدر شرمندمون نشه و بعد کتک زدن به دست و پامون بیفته حلالش کنیم

خدایا خودت صبربده

آلاء
۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۴:۱۰

سقای آب و ادب

خیلی خجالت میکشم از شما

هیچوقت نتونستم باهاتون ارتباط بگیرم:'(

خودتون بیاین باب دوستی و باز کنید:(

تولدتون مبارک.

آلاء
۰۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۲۸

عاشقی

میدانی جانم

عشق مثل اعتیاد میماند:!!!!!

شاید فکر کنی این اولین و آخرین بار است و اگر نرسیدی و شکست خوردی ترک میکنی و همان آدم قبل میشوی

همانطور که ترک کردن اعتیاد کار به شدت سختیست فراموش کردن یک عشق هم کار راحتی نیست:)

معتاد نشدم اما عاشق شده ام

خوب میدانم که خماری یعنی چه

وقتی شب هنگام یادچشمانش بیافتی و نتوانی کاری کنی

و دیگر چشمانی نباشد که از نگاه کردن به آن سیر شوی...

عاشق گاو پیشانی سفید است!

هرکس قیافه درهم و آشفته ات را ببیند میگوید عاشق شدی؟؟؟؟

و یک بیت از حافظ که همه بالاتفاق حفظیم

آهی از درون....

درد عشقی کشیده ام که مپرس.....

خلاصه که جانم عشق مثل اعتیاده ویرونت میکنه بنیانت و از هم میپاشه...

من اگه بخوام حرفی بزنم و پست و ببندم میگم عاشق نشید!

خواستیدم عاشق بشید با احتیاط عاشق بشید!!!!!!

 پ ن:حالمان خوش نیست در حالت نعشگی نوشتیم پست را!


آلاء