یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

درباره بلاگ

به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم !
بخاطر تمام روزهایی که :
گرفت
شکست
تنگ شد ،
و کاری از دست من بر نمی‌آمد ...!

👤 من و ببخش من

آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۱۸

بوی خوش آشنایی

سال94بود برنامه 

تو لاین یه گروه زده بودم با عنوان من حجاب را دوست دارم

اکثر دوستام و دعوت کرده بودم و هرکس دوستش و لینکمون پخش شد ،شدیم یه گروه تقریبا 300نفرِ

یه روز یکی اومد پی وی و احوال پرسی کرد و گفت میخواد باهام درد دل کنه

سراپاگوش بودم برای حرفاش...

هر روز ساعت ها برام حرف میزد و من هم در حد توان راهنمایی میکردمش،اسم پروفایلم بانو بود و از اون روز من و بانو صدا میزد

شمارم و گرفت بهم زنگ بزنه ،شاید خواست مطمئن شه که دخترم

زنگ زد اولین جملش قشنگ یادمه وااای چه صدای نازی!!!!تو حین صحبت مدام میگفت چقدر شما مهربونید!

متوجه شدم دوستی ندا ه و دخترِ تنهاییِ

از اون روز شد یکی از دوستام

شب ها ساعت ها باهم صحبت میکردیم ،تجریش مینشستن و خودش دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بود رشته حقوق پدرش هم قاضی بود

عوسش و برام فرستاد یه دختر شیطون،تو کافی شاپ در حال خوردن بستنی قیفی!

ازم نخواست عکس بفرستم منم نفرستادم!شاید اوایل خیلی اعتماد نداشتم

گذشت و گذشت شش ماه از دوستیم که رد شد خواستم عکسم و بفرستم دل دل میکردم که چرا اول این کار و نکردم!!!

گفتم اگه شبیه ذهنیتش نباشم چی!!!!!

مهم نبود دوستیمون انقدر قشنگ بود که چهره من و ذهنیتش خطشه وارد نکنه فرستادم...

رابطمون بیشتر شد ...

از جیک و پوک زندگی هم خبر داشتیم اوایل دوران نامزدی من بود دلم نمیخواست کسی از مشکلاتم خبردار بشه زهرا شد سنگ صبورم حرفام و فقط به اون میزدم

دختر عاقل و فهمیده ای بود

امسال که دوستیمون سه سال و پر کرد و وارد چهارسال شد خواستیم هم و ببینیم

باید من میرفتم پیش زهرا ،چون خانواده سخت گیری داشت 

قرارمون و ولنجک گذاشتیم،کهف الشهدا

خیلی دلم میخواست برم کهف اما قسمت نمیشد!!!!

لذت بخش ترین قسمت خرید یک هدیه بود

یه دفتر چرم که قبلا یکی برلی خودم و یکی برای زهرا گرفته بودم برای روزی که ببینمش روی دفتر حک شده عهد نامه با حسین ع

و یه بند چرم که میاد و در دفتر و میبنده بعدا عکسش و میذارم!

و یک تسبیح سنگ ام البنین که از مشهد براش گرفتم تاریخ و ساعت قرار مشخص شد ساعت ۱۰صبح

۶صبح از خونه در اومدم،دلم نمیخواد حتی یک دقیقه هم دیر برسم سر قرار برای همین همیشه ساعت و طوری تنظیم میکنم که با در نظر گرفتن ترافیک هم یک ربع زودتر برسم

اولین دیدار همیشه مهمِ سعی کردم آراسته باشم

خلاصه که راهی شدم و ساعت ۹و نیم رسیدم سر قرار زنگ زدم گفتم کجایی؟؟؟

من هنوز تجریشم!!!!

زهرااااااااااااا

گفت الان میام یه دربست میگیرم میام

گذاشتم رو حساب اینکه از خونه در نمیاد و سخت گیری های مامانش...

گفتم پس من میرم داخل کوه تو هم بیا اونجا ،اونجا آنتن نمیده

تا برم بالای کوه نیم ساعت طول کشید و ساعت ده رسیدم

پنج تا دختر وارد شدن با دقت به صورت تک تکشون نگاه میکردم از زهرا هم چندتا عکس تو ذهنم بود!

هیچکدوم زهرا نبودن دوباره منتظر نشستم یه دختر وارد شد چون داخل کوه بودم نور میزد و وقتی وارد میشد چهرش مشخص نبود اما گفتم حتنا زهراست بلند شدم و رفتم سمتش....

انگار که خیلی وقته هم و بشناسیم همدیگه رو بغل کردیم و محکم هم و گرفتیم بهم نگاه کردیم و دوباره هم و تو آغوش کشیدیم

من:واااای چقدر ناااازی توووو

از عکساش خیلی قشنگتر بود

چشمای خیلی نازی داشت تو عکس ها رنگ چشماش مشخص نمیشد

حرص خوردم که چرا یه پسر درست حسابی تو فامیل نداریم که برای همیشه داشته باشمش!

از کیفش یه پلاستیک درآورد و داد بهم بفرمایید برای شما

منم هدیم و بهش دادم 

من : وااایسبیح تربت😍😍😍😍😍

از کربلا گرفته بودم برات!

و یه ادکلن

زهرا:بو کن ببین خوشت میاد؟

عطر حرم بود اولش خیلی خوشم نیومد راستیتش!بوی تندی داشت

دستای هم و گرفتیم و از هرجایی حرف زدیم 

من ناهار درست کرده بودم،ناهار خوردیم و نناز خوندیم و با اون پنج تا دختری که بودن هم گپ زدیم و کلی خندیدیم

یه حدیث کسا دست جنعی هم خوندیم و ساعت۲ونیم بود که زهرا گفت منباید برم خونه

من هم همراهش اومدم و راهی خونه شدم ۶رسیدم خونه

وقتی اومدم خونه و کیفم و باز کردم یه بوی خوش به مشامم خورد 

عطری که بوی هیچکس و نمیداد 

بوی حرم و میداد نفس های عمیق کشیدم و ادکلن و بغل کردم 

بهترین هدیه ای بود که گرفتم 

خیلی روز خوبی بود ....

دلم براش تنگ شده😢


هیچوقت زهرا اینجارو نمیخونه....


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۵/۱۸
آلاء

نظرات  (۹)

انگار این  روزا همه در پیِ دیدارن !
ولی من ک ترجیح می دم در پس پرده غیبت باقی بمونم !
چون احتمال زیاد همین ۴ تا رفیق مجازی رو هم از دست می دم 😄
:)
پاسخ:
بعد از سه سال رفاقت اون هم مثل ما....
دلم میخواد دوباره ببینمش
اونم زنگ زده بود دیروز همین حرف و میزد
میگفت کاش نزدیک هم بودیم و هر روز پیش هم میبودیم
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۵۲ رضا `پسر از جنس پدر`
عجب داستانی دوستی ... کاش دوستی هامون اینجوری بود
پاسخ:
یکی از بهترین دوستانمِ واقعا

چه جالب اول ایشون میخواستن درد و دل کنن بعدش شدن سنگ صبور شما
واقعا سه سال طول کشید این دیدار؟ کمر ایوب رو شکستین:)))
بذار حدس بزنم سمت راستی شمایی:)
پاسخ:
سنگ صبور همیم
و من تنها دوست زهرام
دقیقا سه سال....البته از همون زمان لاین و همون گروه سه تا دوست دیگه هم دارم،از ساوه،سراب،و اثمصفهان که هنوز باهاشون در ارتباطم
بلی:)
چقد خوبه که آدم یه همچین دوست خوبی پیدا کنه! 
باید به خودتون ببالید😄
پاسخ:
اره  اقعا خیلی خوبه
دوست های وبلاگی خیلی خوبی هم دارم
چه خوب ^_^ دوستیتون پایدار 
پاسخ:
ممنون عزیزدلم
پس دیدیش :)
چه خوب، چه شیرین :)
ایشالا زود زود ببینین همو ^-^
پاسخ:
بلللی
خیییلی شیرین بودود
ایشششالا
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۹ قاسم صفایی نژاد
دوستی‌های این مدلی معمولا عمیق‌تره
۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۲۱ مجهول الحال :)
چه خوووب :)))
:-)
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">