دلنوشت های یک دلداده

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

دلنوشت های یک دلداده

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم !
بخاطر تمام روزهایی که :
گرفت
شکست
تنگ شد ،
و کاری از دست من بر نمی‌آمد ...!

👤 من و ببخش من

بایگانی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر

فیلمنامه کفش های آلاء

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۲۵ ب.ظ

فیلمنامه کفش های من برمیگردد به چندین سال پیش وقتی کتانی های اسپرتم و پام میکردم و با تمام هیچان کوچه و خیابون ها رو میدویدم
دنیایم خیلی کوچک بود خودم بودم و شادی ها و شیطنت هایم
کمی بزرگتر که شدم کفش هایم به پایم کوچک شدند
و جنساشان هم تغییر کرد کالج های دخترانه ،کمی خانمانه تر شدند 
کمی بعد که عاشق شدم میخواستم به او برسم پاشنه کفش هایم را با او میزان میکردم...
صدای کفش هایم را دوست داشتم وقتی بی محابا قدم میزدم آن وقت هم دنیایم بزرگ نبود دنیای دونفره مان
انگار فقط در این دنیا ما دونفر بودیم و هیچکس را نمیدیدم
میرفتیم و میرفتیم و میرفتیم...
یک روزی او رفت...
وقتی رفت...تازه چشم هایم باز شد و کفش هایی که انگار تا اسمان مرا بالا برده بود مرا به زمین کوبید و با سر به زمین افتادم
انجا بود که فهمیدم چقدر دور شدم...
از اصالتم از خانواده ام از جواتی ام
راه زیادی برای برگشت داشتم اما دیگر اویی وجود نداشت تا با ا و بروم
تنهای تنها شده بودم،پایی برای برگشت نداشتم
اینک من بودم و من نگاهم به آسمان آبی و امیدی در ته قلبم
و یک صدا در درونم
فــَـخـْـلَــَـع نَــعْــلَـــــــــــــَـیـک
کفش هایت را بکن...
این ایه را تو برای امروز من گفته بودی...

باید باقی راه را پابرهنه میرفتم...

پایان قصه ما به آسمان رسید...


۹۶/۱۱/۱۰
آلاء

نظرات  (۱۳)

۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۷:۴۶ 👼😘فرشـ👼ـتـه بـی بـال 😊😍
خوب و قشنگ نوشتی بارکلاع
پاسخ:
خوب و قشنگ خوندی فرشته ی نازنین
عزیزِ دلم ^_^
پاسخ:
عزیزی حوای نازنینم
۱۰ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۳۲ آقای سر به هوا(o_0)
:/
پاسخ:
:/؟؟؟
۱۰ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۲۴ فاطمه لاله دشتی
خیلی دلنشین و عالی نوشتی
پاسخ:
عالی خوندی عزیزم
کفتم که همه ی کفشها داستانی دارن
عالی نوشته بودی
واقعا یه وقتایی باید بقیه ی راه رو بدون کفش رفت
پاسخ:
نظر لطفتونه
همیشه با خودم زمزمه میکردم آیه فخلع نعلک و 
اونجایی که خدا به حضرتموسی میگه کفش هاتو دربیار...
و وارد کوه میشه و با خدا سخن میگه...
گاهی باید کند...
عالی بود
اونجایی که گفتی با سر خوردی پایین سرم درد گرفت:|
پاسخ:
لطف دارید
چه جاااااالب
خودمم موقع نوشتن سرم درد گرفت!
سر به سر راه داره:)
۱۰ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۰۹ اردیبهشت ..
قابل تامل و زیبا
پاسخ:
ممنون از توجهتون
خیلی خوب نوشته شده بود . تمیز بود
احسنت . خوشم اومد .

پاسخ:
خیییلییی ممنون 
نظر لطفتونه
۱۱ بهمن ۹۶ ، ۰۷:۴۷ ام شهرآشوب
فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی...
اگه هممون بدونیم تو وادی مقدس محضر خدا قدم میزنیم خیلی مودب تر میشیم
احسنت به قلمت
پاسخ:
کاش یه روز بریم به وادی مقدس طوی.....
ممنون بانو
دلمان گرفت... :'(
پاسخ:
چرا
غمگین بود... :'(
پاسخ:
ببخش اگه غمگینت کردم
نه عزیز راحت باش وب خودتونه. :)))
پاسخ:
فدای مهربونیات

خیلی زیبا و در عین حال غم انگیز بود.
کاش هیچ وقت مجبور نباشیم مسیری که با یه نفر دیگه رفتیم رو،تنها برگردیم...
پاسخ:
گاهی اون یک نفر شاید در قد و قواره ما نباشه...
روزگار از هم جدامون کنه و بعدها حکمتش و بفهمیم...
من که هنوز حکمتش و نفهمیدم:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">