یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

یک مشت خط

گاهی دل نوشت های یک مجنون میتواند خواندنی باشد

درباره بلاگ

به قلبم معذرت خواهی بسیاری بدهکارم !
بخاطر تمام روزهایی که :
گرفت
شکست
تنگ شد ،
و کاری از دست من بر نمی‌آمد ...!

👤 من و ببخش من

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
۱۶ آبان ۹۶ ، ۱۷:۵۵

خاطرات مدرسه

به نام او

من سنم و با سال تحصیلیم یاد دارم


مثلا نمیدونم تو سوم دبیرستان چندسالم بود(لبخند)


اول دبیرستان بودم فکر کنم15سالم بود


یه کلاس 36نفره رو هر نیمکت دونفر مینشستیم


من و ساره از دوستای صمیمیه هم بودیم 


ولی از هم دور افتادیم


ساره رفت با یکی از دوستانش نشست و من رفتم ته کلاس کنار دختری به اسم مهسا


خلاصه که جاهامون مشخص شد


تقریبا ده درصد بچه هارو میشناختم...


محیا هم از دوستان قدیمیم بود ولی هنوز باهم اونقدر صمیمی نبودیم(شاید بعدها زیاد از محیا بگم)


سه ردیف شش تایی تو هر نیمکت دونفر 


از دو دنیای متفاوت!!


تو یه چی کل کلاس مشترک بودن


دوست پسر!!!!!


توی کلاس همه دوست پسر داشتن جز من و ساره و محیا


جانم برات بگه تو اون سال بچه های کلاس رگ میزدن قرص میخوردن


خودکشی میکردن


مهسا بغل دستیه من اوضاش خیلی بدتر از همه بود!!!


از ساعت اول کلاس تا آخر کلاس در حال smsبازی زیر میز بود و پیام هاش و برای من هم میخوند


از پسری میگفت که خیلی عاشقشه


گاهی وقتا به خونه پسره میرفت و میومد با آب و تاب برای من تعریف میکرد


بعدها فهمیدم باهم رابطه های کثیف دارن


یه اکیب چهارتایی بودیم زنگای تفریح پریسا و عاطفه و من و ساره


پریسا و عاطفه هم دوست پسر داشتن


پریسا با یه پسر معروف دوست بود و عاطفه با یه پسر زشت 


من دوست پسرشو مسخره میکردم و همون اوایل باهام قهر کرد خخخ


ولی کل سال باهم تو حیاط مینشستیم و حرف نمیزدیم


از خاطراتشون میگفتن


ما دوتا انگار دوتا موجود اضافی بودیم تو کلاس!!!


شاید باورشون نمیشد که دوست پسر نداشته باشیم


روز ولنتاین یا بهتره بگم هفته ولنتاین یا ماهه ولنتاین همه بچه ها تو تدارک کادو بودن


جالبه من کادوهای خیلی هاشون و میبروم نگه میداشتم تو خونه تا روز موعود


با بچه ها سر قرار هم میرفتیم و نگهبونی میدادیم...


خانواده هم که اصلا انگار نه انگار...


پدر من حتی نمیدونست من چندمم!!!!


جز شرورترین بچه های کل مدرسه بودیم


البته اون سال اخرین سال مدرسه بود


انقدر گند زدن بچه ها که مدرسه به فنا رفت و واگذارش کردن به شیفت صبح!!!


شش تا اول دبیرستان داشتیم دو به دو تقسیممون کردن به کلاس های دیگه که آدم بشیم


تبعیدمون کردن


اون کلاس ها از ما اوضاشون خرابتر بود


بچه ها سیگار میکشیدن و بهم مشروب میدادن!!!!


تو این خط بودن


شما حساب کن این ها برای سال 86باشه...


الان اوضاع مدارس چطوره...


از دل این مدارس چی میخوایم از آب دربیایم......


ادامه خواهد داشت به شرط حیات




۹۶/۰۸/۱۶
آلاء

نظرات  (۴)

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۰:۰۷ محمدباقر قنبری نصرآبادی
وای که چقدر نکتهٔ خوبی گفتی!!!
سن با سال تحصیلی...

پاسخ:
وقتی رفتیم مدرسه کسی نپرسید چندسالته
همه گفتن کلاس چندمی،،،،
برای همین وقتی وارد دبیرستان میشدن بچه ها سعی میکردن هرخلافی و انجام بدن به نظرشون خیلی بزرگن

چقدر شبیه من بودی 
بخشید ،بچه های کلاس  من رو آدم حساب نمیکردن 😂

پاسخ:
من در ادامه بد شدم....
من مجبور بودم برای جلب توجه بچه ها خیلی شرور باشم...
تنبل شدم .
خیلی بد شدم😢
چرا آخه؟ ولی الان که متوجه شدید .مهم الان هست😊😚
نه من تعییری نکردم 
پاسخ:
خداروشکر...
من هم کم کم مثل دوستام شدم مثل خانوادم...
بی قید
وای جدی میگی اینا رو آلا؟ مگه چند سال از من کوچیکتری. برای ما دوست پسر داشتن تقریبا همه ولی دیگه سیگار و مشروب مد نبود
پاسخ:
سال88اینا بود
اره بابا شوخیم چیه:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">